یورگن هابرماس و اندیشه های او
یورگن هابرماس
یورگن هابرماس (به آلمانی: Jürgen Habermas) (زاده ۱۸ ژوئن ۱۹۲۹ در دوسلدورف آلمان) از فیلسوفان و نظریهپردازان اجتماعی معاصر و وارث مکتب فرانکفورت است که در چارچوب سنت نظریه انتقادی و پراگماتیسم آمریکایی کار میکند. او در اردیبهشتماه ۱۳۸۱ سفری به ایران داشت.
تمرکز پژوهشهای او بر روی شناختشناسی، مدرنیته و تجزیه و تحلیل تحولات اجتماعی جوامع پیشرفته صنعتی سرمایهداری و سیاست روز آلمان به ویژه با توجه به نقش رسانههای همگانی است.شهرت او بیشتر به ابداع اصطلاح و تز گستره همگانی یا فضای عمومی است که فضایی فکری و اجتماعی را مدنظردارد که در آن، فعالیتهای آگاهی بخش رسانهای به ایجاد زمینه برای بحثهای اجتماعی و انتقادی و ظهور چیزی که او آن را برای دموکراسی بنیادی میداند، میانجامد.
به نظر وی اطلاعات (اکسیژن دموکراسی) در این گستره فرآوری میشود وهرچه فرایندها و روندهای این تولید، آزادتر و خردورزانه تر و با مشارکت حداکثری همه نیروهای اجتماعی باشد، مزایای دموکراسی واقعی تر و تأثیرگذارتر میشود. گستره همگانی فضای اجتماعی ای است که در آن مردم آزادانه شرایط اجتماعی خودرا نقد کرده ومشکلات را برشمرده و بر جریان تصمیم گیری سیاسی تأثیر میگذارند.به نظر هابرماس گستره همگانی خاستگاه افکارعمومی است. گستره همگانی میانجی فضای خصوصی و فضای عمومی است و هرچه آزادتر و فکورانه تر باشد مناسبات اجتماعی خردورزانه تر و انسانی تر خواهد بود. هابرماس براین اعتقاد است که از اواخر سده نوزدهم گستره همگانی براثر افزایش فعالیتهای تجاری و بازرگانی و سودگرایی دارندگان این رسانهها و نیز فروکش کردن تمایلات انقلابی پیشین سرمایه داری رو به انحطاط گذاشتهاست.[۱]
هابرماس از بزرگترین فلاسفه و عالمان اجتماعی زنده دنیا و وارث مکتب فکری بانفوذِ فرانکفورت است؛ مکتبی که تأثیری بسیار ژرف بر تحول فکری او گذاشتهاست. تا آنجا که پیش از هر چیز نام او، مکتب فرانکفورت را تداعی میکند. شاید به دلیل رفتار رسمی هابرماس باشد که اطلاع چندانی از زندگی شخصی و خانوادگی او در دست نیست؛ جز اینکه ازدواج کرده و سه فرزند دارد؛ در دوران آلمان نازی بزرگ شده و همین، نقطه آغاز بسیاری از تحولات فکریاش میباشد. به این معنا که او هم مانند بسیاری از روشنفکرانی که نازیسم را تجربه کردهاند، در آغاز کار روشنفکرانهاش سخت کنجکاو شد تا بداند چطور میتوان ظهور نازیسم را در آلمان – کشوری با این همه اندیشه فلسفی درخشان و رهاییبخش – تبیین کرد و توضیح داد؟ او هم، مانند سایر روشنفکران معاصر خود، به صرافت بازاندیشی و تعیین دوباره جایگاهِ دقیقِ سنت تفکر آلمانی که اینچنین تحقیر شده بود، افتاد.
هابرماس، در ۱۹۲۹ در دوسلدورف آلمان، به دنیا آمد. پدرش، رییس دفتر صنعت و تجارت شهر و پدربزرگش، مدیر آموزشگاه محلی بود. پس خاستگاه خانوادگیاش، از طبقه متوسط و اهل اندیشهاست. تحصیلاتش را در شهر گومزباخ و در دانشگاههای گوتینگن، بن و زوریخ گذراند و مدتی روزنامهنگار بود. در ۱۹۵۴ از رسالهاش با عنوان مطلق و مفهوم تاریخ: در بررسی تضاد بین مطلق و مفهوم تاریخ در اندیشه شلینگ دفاع کرد.
در دهه ۱۹۵۰، هابرماس آثار لوکاچ را خواند و بهشدت تحت تأثیر قرار گرفت. بعد به مطالعه نوشتههای دیگر متقدمان مکتب فرانکفورت روی آورد. بین سالهای ۱۹۵۶ تا ۱۹۵۹ دستیار آدورنو شد و به این ترتیب از استادش بسیار آموخت و مجموعاً همه اینها باعث گردید تا اولین اثرش یعنی دگرگونی ساختاری حوزه عمومی را در ۱۹۶۲ بنویسد. مجموعه تأییدها، کاربستها و نقدهای بسیار، این کتاب را – که البته با تأخیر زیاد در سال ۱۹۸۹ به انگلیسی ترجمه شد – به اثری همچنان زنده و پرخواننده بدل ساختهاست.
هابرماس، از ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۴ در دانشگاه هایدلبرگ به تدریس فلسفه پرداخت و نیز از ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۱ در دانشگاه فرایبورگ جامعهشناسی و فلسفه تدریس کرد. از ۱۹۷۲ تا ۱۹۸۱ مدیریت مؤسسه تحقیقات ماکس پلانک در استارنبرگ را بر عهده گرفت. پس از بازگشت به فرانکفورت در ۱۹۸۱، بزرگترین اثر خود، نظریه کنش ارتباطی را منتشر ساخت. از ۱۹۸۲ تا ۱۹۹۸ نیز در دانشگاه گوته فرانکفورت به تدریس اشتغال داشت و اکنون بازنشسته شده. جز اینها، مطالعه پراگماتیسمِ آمریکایی و اندیشهورزی در حوزههای متنوع فلسفی – که مغفولِ دانشجویان همنسلش بود – او را از سایر اندیشمندان همترازش متمایز ساختهاست.
او در مقالات و کتابهای خود از کارل پوپر، هانس گئورگ گادامر، فرانسوا لیوتار و ژاک دریدا انتقاداتی داشته و آنان را به مباحثه خواندهاست. وی همچنین بزرگترین نظریه پرداز جنبش دانشجویی تاکنون بوده و بیشترین ارتباطات دانشگاهی و تشکیلاتی را با آنان داشتهاست. هر چند که تندرویهای دانشجویان آلمانی در جریان انقلابات دانشجویی دهه هفتاد او را خشمگین ساخت بگونهای که حرکتهای دانشجویان را فاشیسم چپ گرا خواند. او بعدها از کاربرد شتابزده این اصطلاح پشیمان شد اما بر مواضع انتقادی خود از آنان باقیماند.
مطالعه آثار هابرماس، خواننده را پیشاروی جامعهشناسی قرار میدهد که بنمایههای قوی فلسفی دارد و این موضوع، یکی از تفاوتهای او با فرانکفورتیهای قدیمیتر است. هابرماس گرچه هم دانشآموخته و هم اینروزها نمایندهٔ زنده – و به بیانی، آخرین بازمانده – مکتب فرانفکورت است؛ اما در مواردی با آنها همرأی نیست. از جمله اینکه زیربنا و بنمایه کارهای هابرماس فلسفیست؛ در حالیکه مثلاً در اندیشههای آدورنو و هورکهایمر – شاید جز در مقاله نظریه انتقادی و نظریه سنتی و در مانیفست ۱۹۳۷ و همینطور در نطق افتتاحیه هورکهایمر – تأکید زیادی بر فلسفه وجود ندارد. در یک کلام، هابرماس از پیشینه فلسفی آلمان، بسیار پرمایهتر از دیگر فرانکفورتیها بهره بردهاست و این، خود را در نقد هابرماس به آدورنو و دیگر فرانکفورتیها نشان میدهد، آنجا که سرزنشوار از عدمِ توجه آنها به هایدگر میگوید. باز به همین شکل، با اینکه بسیاری از فرانکفورتیهای نسل اول برای رهایی از نازیسم، مدتی کم و بیش طولانی را در آمریکا گذراندند، هابرماس در نقد آنها از کمتوجهیشان به جامعهشناسی آمریکایی میگوید. در حالیکه خود، کاملاً از جامعهشناسی آمریکایی در نظریهپردازی سود بردهاست.
نیز، هابرماس، اشکالِ نمادین تعامل اجتماعی را به نظریه انتقادی فرانکفورت افزودهاست و بههیچوجه، بدبینی فرانکفورتیها را نسبت به خِرَد ابزاری ندارد. او، به خرد رهاییبخش و بهترشدن زندگی مردم معتقد است. بنمایههای فلسفی کار هابرماس و تعلقش به مکتب انتقادی باعث میشود که برای جامعهشناسی به جز تحلیل و تبیین، وظیفه ارائه راه حل و یاری رساندن به دیگران را نیز قایل باشد و همه اینها، مجموعاً او را به اندیشمندی بزرگ و متفاوت بدل نمودهاست. این تفاوت را پیوزی، به خلاصهترین وجه، اینطور بیان میکند:
هابرماس، از توجه زیادی که به او شده در شگفت است. برای او، زندگی فکری، بازی، شغل و پرورش هوش و استعداد نیست؛ بلکه قبل از هر چیز، احساس انجامِ وظیفهاست و همین احساسِ انجامِ وظیفه از طریقِ جدیت اخلاقی، بر تمام کارهای او سایه افکندهاست. تنها هدفِ تحقیقاتی هابرماس، پیشبینی و توجیهِ جامعه بهتر جهانیست که فرصتهای بیشتری را برای نیکبختی و صلح و وحدت ممکن سازد. جامعهای عقلانیتر و منطبق با نیازهای جمعی و نه منطبق با قدرتهای خودکامه. هابرماس پس از فاجعه ۱۱ سپتامبر در گفتگویی مسئله ناهمزمانی تفکر و ابزار را مطرح میکند که در جوامع پیش و در حال گذار موجب خشونت و در نهایت تروریسم میشود.
از نگاه هابرماسی، سرشت همه جایی و همه شمول رسانه ها، هیچ راهی برای شکل گیری و بالیدن تفکر انتقادی یا کنش انتقادی برای افراد باز نمیگذارد. وقتی قدرت برخورد انتقادی و سازنده ی افراد با دانش و اطلاعاتی که از بالا دریافت می کنند به یغما می رود، آنان به صورتی منفعل و منزوی در زیستجهان به سر می برند و روال ها مکرر روزمره را بدون تفکر می پذیرند و ان را صرفاً ً طبیعتی ثانوی به شمار می آورند. [۲] (swingewood,1997 : 77)
او که به دعوت مرکز گفتگوی تمدنها به ایران آمده بود، در روز ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۱ در دانشگاه تهران به سخنرانی پرداخت. در این سخنرانی او به نقد جامعهٔ سکولار غرب و نتایج سکولار شدن جامعه پرداخت و به سوالات حاضربن پاسخ داد.[۳] وی پس از بازگشت به آلمان، در مصاحبهای با فرانکفورتر آلگماینه وقایع سفر و نتایج آن را شرح داد. او در زمان حضورش در ایران با محسن کدیور، سعید حجاریان و جمعی دیگر از اصلاحطلبان دیدار داشته و نظر خود را در رابطه با اصلاحات و تعیین میزان پیشروی آن را با این افراد در میان گذاشتهاست. [۴]
هابرماس کارش را با اندیشه مارکس آغاز میکند. به نظر هابرماس، مارکس نتوانست میان دو عنصر اساسی که سازنده نوع بشر هستند یعنی کار و کنش متقابل تمایز قائل شود. هابرماس معتقد است مارکس کنش متقابل اجتماعی را در عنصر کار تحلیل برده است. بنابراین نقطه شروع کارهای هابرماس تمایز میان کار و کنش متقابل است. هابرماس از کار به عنوان کنش معقول و هدفدار و از کنش متقابل به عنوان کنش ارتباطی یاد میکند.
نقطه جدایی اصلی هابرماس از مارکس این است که او کنش ارتباطی و نه کنش معقول و هدفدار (کار) را بارزترین جنبه بشر میداند. تأکید هابرماس بر ارتباط است. همچنانکه مارکس مقوله تحریف کار را مورد بررسی قرار داد هابرماس نیز به تحریف ارتباط پرداخت. تفاوت هابرماس و مارکس در این است که مارکس به دنبال جامعهای بود که در آن کار تحریف نشود و هابرماس بهدنبال جامعهای است که در آن کنش ارتباطی تحریف نشود یعنی ارتباط آزادانه برقرار باشد.
تمایزی که هابرماس میان عقلانیت مربوط به کنش معقول و هدفدار و کنش ارتباطی قائل میشود بسیار مهم است. عقلانیت کنش معقول و هدفدار در جهان نوین موجب رشد نیروهای تولیدی شده است. اما به نظر هابرماس راه حل مسئله عقلانیت کنش معقول و هدفدار در عقلانیت کنش ارتباطی نهفته است. پیامد عقلانیت کنش ارتباطی رهایی از سلطه استبداد و رسیدن به ارتباط آزاد و باز است. در اینجا باید محدودیتهای ارتباط از میان بروند. برای این منظور بایستی موانعی مانند ایدئولوژی و مشروعسازی را از میان برداریم.
جان کلام هابرماس درباره تکامل اجتماعی، پرورش این نظام غیرمحدودکننده نوین است. عقلانیت مورد نظر هابرماس ما را به یک نظام هنجاربخش رهنمون میسازد. به نظر هابرماس نقطه پایان تکامل اجتماعی یک جامعه عقلانی است. یک چنین جامعهای یک نظام ارتباطی است که در آن افکار، آزادانه ارائه میشوند و در برابر انتقاد حق دفاع دارند.
در اینجا هابرماس تمایزی را میان کنش ارتباطی و مباحثه قائل میشود. کنش ارتباطی در زندگی روزمره پیش میآید حال آنکه مباحثه صورتی از ارتباط است که اعتبار ادعاها، توصیهها و یا هشدارهای تخطیناپذیر مبنای اصلی بحث را تشکیل میدهند. هیچ محدودیتی بر بحث کنندگان و موضوع بحث وجود ندارد مگر به منظور محک زدن اعتبار داعیههای مورد بحث. هیچ نیرویی جز استدلال نباید به کار رود و هیچ انگیزهای مگر جستجوی همیارانه حقیقت نباید در میان باشد. تنها استدلالهایی حقیقت دارند که از چنین مباحثهای بیرون آیند. تحقق کامل یک چنین فراگردی هدف نظریه تکاملی هابرماس است. به نظر هابرماس زندگی نیک و حقیقی در ذات مفهوم حقیقت نهفته است.
توافق، از مباحثه برمیآید. در مباحثه چهار معیار بایستی رعایت شود. و هر یک از آنها اگر رعایت نشود توافق صورت نمیگیرد. نخست بیانات گوینده باید قابل فهم و درک باشند. دوم قضایای مطروحه باید حقیقت داشته باشند. سوم گوینده باید صادق باشد و چهارم گوینده حق دارد چنین قضایایی را به زبان آورد حتی اگر در طرح قضایایش صادق نباشد. چنانکه گفتیم نیروهایی در جامعه نوین هستند که این فراگرد را مخدوش میکنند و از توافق جلوگیری میکنند. برای رسیدن به جامعه آرمانی هابرماس باید این نیروها را از میان برداشت.
يورگن هابرماس و دغدغهی ژرفش دمکراسی
به نظر هابرماس، قابل انکار نيست که ما همواره شاهد بروز و تجلی قهر و خشونت هستيم، اما قهر جلوه ای کاذب از مناسبات انسانی است و نه ماهيت و سرشت واقعی آن. شناخت ژرف انديشانهی بشر قادر است اين جلوهی کاذب را تميز دهد و لااقل زمينهی مساعد را برای حل و فصل مسالمت آميز اختلافات اجتماعی فراهم آورد، تا بدينسان حل قهرآميز منازعات زائد گردد .
بدون ترديد، يورگن هابرماس در حال حاضر مطرح ترين و پرآوازه ترين فيلسوف اجتماعی آلمان است. وی که به نسل دوم متفکران «مکتب فرانکفورت» (1) تعلق دارد، از نادر بازماندگانی است که سنت انديشهی فلسفی اين مکتب را پس از بزرگان نسل اول و در رابطه با «نظريهی نقدی» ادامه داده است .
هابرماس در سال 1929 در شهر دوسلدورف متولد شد. در بيست سالگی آغاز به تحصيل در رشته های فلسفه، روانشناسی و ادبيات آلمانی در دانشگاه های گوتينگن، زوريخ و بن نمود. از سال 1954 با سمت استادی در دانشگاه هايدلبرگ به تدريس فلسفه پرداخت. بين سالهای 1971 تا 1982 با سمت رياست انستيتوی ماکس پلانک به کار پژوهشی در زمينهی تأثير دانش و فن بر زندگی اجتماعی مشغول بود. از سال 1983 مجددا" به تدريس فلسفه و اين بار در دانشگاه فرانکفورت پرداخت .
هابرماس تا کنون موفق به دريافت جايزه های علمی و فلسفی متعددی چون جايزهی هگل، جايزهی فرويد و جايزهی آدورنو شده است. آوازهی جهانی او نتيجهی سالها استادی افتخاری در دانشگاه های معتبر آمريکا چون هاروارد است. بسياری از آثار و نوشته های او به زبانهای انگليسی، فرانسه و ساير زبانهای مهم دنيا ترجمه شده است و تأثير انديشه های او بر فلسفهی معاصر و بويژه درايالات متحدهی آمريکا، طی سالهای گذشته انکارناپذير و در حال گسترش بوده است .
زبان فلسفی هابرماس، طبق سنت فيلسوفان آلمان پيچيده است. با اين حال در معرفی انديشه های او کتابها و رساله های متعددی به چاپ رسيده که دستيابی به جوهر انديشهی او را آسان تر می سازد. از آن ميان می توان به آثار «آکسل هونت» (2) و «توماس مک کارتی» (3) اشاره کرد. مهم ترين کتابها و رساله های يورگن هابرماس عبارتند از: «تحول ساختاری گسترهی عمومی» (4)، «شناخت و علاقه» (5)، «دربارهی منطق دانشهای اجتماعی» (6)، «سياست، هنر، دين» (7) ، «نظريهی کنش ارتباطی» (8) و «آيندهی طبيعت انسانی» (9). در جستار زير، علاوه بر افکندن نگاهی به فلسفهی سياسی و اجتماعی يورگن هابرماس، درنگی نيز بر نظريه های کنش ارتباطی و تکامل او خواهد شد .
فلسفهی سياسی
يورگن هابرماس پس از رسالهی دکترايش دربارهی فلسفهی «شلينگ»، دست به نگارش مقاله های فرهنگی ـ اجتماعی و فلسفی ـ سياسی و يکسری نوشته ها در معرفی فيلسوفانی چون، «ياسپرس»، «هايدگر» و «بلوخ» زد. اما پس از انتشار رسالهی استادی او تحت عنوان «تحول ساختاری گسترهی عمومی» بود که سنگ بنای شهرت علمی او گذاشته شد. هابرماس در اين رساله، کارکرد سياسی و شکل گيری افکار عمومی را از نخستين مراحل دمکراسی بورژوايی تا تشکيل دولتهای مدرن امروزی به دقت مورد بررسی قرار داده است. ارزيابی او در اين زمينه، در مجموع نسبتا" بدبينانه است. او نشان می دهد که به چه آسانی و سرعتی می توان افکار عمومی را در زمينهی ادارهی جامعه و مديريت سياسی، تحت الشعاع سمتگيری خاصی قرار داد و مضمون معنوی آن را ميان تهی ساخت. پيوند متقابل ميان دولت و شهروندان جامعه، از مسائل محوری مورد نظر هابرماس در اين رساله است. به عقيدهی وی، در آغاز، نياز به گسترش تجارت، با رشد شتابان بورژوازی و تحکيم مناسبات شهروندی همراه است. چنين فرآيندی، نياز تاجران را به اطلاعات دم به دم افزون می کند. اين امر، خصلت خصوصی اطلاعات را از ميان می برد و آن را در مقياسی وسيع به گسترهی عمومی می کشاند. بدينسان اطلاعات جاری در جامعه، به واسطهی رشد تجارت و صنعت، خصلتی عمومی به خود می گيرد. اين گرايش با دخالت فزايندهی دولت در امور تجاری تقويت می شود، چرا که دولت ناگزير است برای تنظيم مناسبات اجتماعی و اقتصادی، نه تنها همواره قواعد مالياتی بلکه قوانين جديدتر و پيچيده تری وضع کند. به عقيدهی هابرماس، همين روند است که به خردگرايی شهروندان منجر می گردد و آنان را به «تماشاگران صالح و عاقلی» تبديل می کند که مشروعيت قوانين وضع شده را به بحث و تبادل نظر می گذارند و در صورت لزوم با آنها به مخالفت برمی خيزند. مردم از دولت انتظار دارند که قوانين و اقدامات خود را توجيه کند. آنان از راههای عقلانی حقوق خود را پی گيری می کنند و اين به اين معناست که حاکمان نيز ديگر نمی توانند صرفا" دست به اقدامات تضييقی و تحديدی با بهانهی «حفظ نظم» بزنند، بلکه بايد با استدلال، شهروندان را قانع سازند. آنان تنها از اين راه است که موفق خواهند شد، مشروعيت قدرت و انحصار قهر خود را تضمين کنند. به نظر هابرماس، در دمکراسی های بورژوايی، چنين وظيفه ای بطور مستمر از طرف حکومتگران مسخ و ميان تهی می گردد. چرا که سيستم سياسی آنطور که بايد و شايد، همايشی برای مباحث عقلانی برای حل مشکلات سياسی نيست، بلکه فقط به سازمانگری در کسوت احزاب تبديل می گردد که سياست را به نوعی «سيرک انتخاباتی» فرومی کاهد؛ سيرکی که مهمترين وظيفهی آن اينست که مردم بر اساس برنامه های حتی الامکان ناروشن و قابل تأويل، حزبی را گزينش کنند. اما گرايش مردم به اين يا آن حزب، مدتهاست خصلت احساسی به خود گرفته و بيشتر تأييد هويت شخصی است تا يک گزينش خردگرايانهی سياسی. البته هابرماس تأکيد می کند که چنين سيستمی مادامی عمل می کند و پايدار است که دولت بتواند از طريق بهبود شرايط مادی زندگی مردم موجوديت خود را مشروعيت بخشد و در واقع در کسوت «دولت تأمين» ظاهر شود. بدينسان روحيهی مصرفی در نزد شهروندان، جای مشارکت سياسی را می گيرد. اما چنانچه دولت به نقش تأمين کنندهی مايحتاج جامعه بسنده کند، اين امکان را نيز از دست می دهد که تصميمات خود را بطور عقلانی به بحث گذارد. در ادوار بحرانهای اقتصادی، وضعيت وخيم دولت کاملا" آشکار می شود و اين وخامت دامنگير احزاب متنفذ سياسی نيز می گردد. اصولا" بحران اقتصادی اکثرا" با بحران مشروعيت احزاب سياسی و بطريق اولی دولت همراه است. دولتی که همواره خود را در نظر شهروندان به مثابه مرکز هماهنگی تصميمات عقلانی وانمود ساخته بود، چنانچه قادر به مهار بحران نگردد، موجوديتش به مخاطره می افتد. در ميان شهروندان روحيهی سياست گريزی و بی اعتمادی پرخاشجويانه نسبت به دولت و احزاب سياسی شکل می گيرد. خطرات ناشی از چنين فضايی بطور کامل قابل پيش بينی نيست، اما روحيهی سياست گريزانهی مردم، راه را برای چيرگی انديشه های غيرعقلانی در جامعه می گشايد و هيولای ديکتاتوری و تام گرايی، در افق سياسی ظاهر می گردد. در نوشته های آغازين هابرماس، علت اصلی چنين مشکلی در چارچوب بازتوليد اقتصادی قابل فهم است، اما در آثار بعدی او، تحليل وی از چنين مشکلی به مراتب بغرنج تر می گردد. با اين حال يک نکته همچنان در تحليلهای هابرماس به عنوان نکتهی کانونی باقی می ماند و آن بحران وفاداری شهروندان نسبت به دولت است که خود به بحران انگيزه برای مشارکت سياسی شهروندان فرامی روياند. از همين رو مشروعيت يا عدم مشروعيت دولت، بطور مستمر در رابطه با پشتيبانی يا عدم پشتيبانی شهروندان است که به محک زده می شود. دولت بايد برای ابرام مشروعيت خود، تصميم گيريها و قوانين را در معرض سنجش افکار عمومی بگذارد .
يورگن هابرماس در فلسفهی سياسی خود، خواهان حفظ دستاوردهای فلسفهی روشنگری است. او سياسی کردن مناسبات اجتماعی، يعنی آنچه را که کارل مارکس بدون تشديد پيکارهای طبقاتی توهم می دانست، با اتکاء بر نو کردن گفتمان عقلانی در جامعه امکان پذير می داند. اما وی در عين حال تصريح می کند که چنين روندی خصلتی آرمانی دارد و هيچگاه بطور کامل متحقق نخواهد شد، بلکه می بايست آن را در فرآيندی مستمر، غنی تر، ژرف تر و گسترده تر ساخت. بنابراين، چنين امری به منزلهی تصوری ايده آل است که می بايد کنش و انديشهی سياسی ما را متعين سازد. فراتر از آن می توان واقعيت موجود را در مقايسه با اين ايده آل سنجيد و در اين زمينه داوری کرد که وضعيت امروز ما از ايده آل های نظام دمکراتيک تا چه اندازه فاصله دارد.
فلسفهی اجتماعی
يورگن هابرماس پس از انتشار رسالهی «تحول ساختاری گسترهی عمومی»، دست به نگارش يکسری مقاله های فلسفی زد که بعدها تحت عنوان «نظريه و عمل» (10) منتشر شد. وی در اين مقاله ها سعی بر اثبات اين موضوع دارد که وضعيت سياسی و کارکرد اجتماعی علوم در جوامع امروزی، تا حد زيادی متأثر از سنت های بزرگ فلسفی است. اين تلاش در عين حال شامل آن نيز می شود تا نشان دهد که دعاوی سياسی و فلسفی تا چه اندازه متحقق شده اند و يا بايد جامهی تحقق بپوشند. هابرماس در اين مقاله ها نه تنها به بررسی تأثير هگل و مارکس بر روی سياست و اقتصاد می پردازد، بلکه همچنين سنن پوزيتيويست ها و پراگماتيست ها و نيز فلسفهی ديلتی (11) را که پس از جنگ جهانی دوم تقريبا" به فراموشی سپرده شده بود، مورد توجه ويژه قرار می دهد. طرح اوليهی اين يادداشتها، بعدها بطور مبسوط در کتاب «شناخت و علاقه» بازتاب يافت که در آن هابرماس تزی را با اين مضمون ارائه داده است که نقد شناخت تنها به مثابه نظريه ای اجتماعی می تواند ممکن باشد. در نوشته های متأخر او مانند «دربارهی منطق دانشهای اجتماعی» نيز هابرماس ديگر بار تصويری از تأثير متقابل نظريه های کلاسيک تکامل سياسی و کارکرد دانشهای مدرن اجتماعی و فنی و فلسفه ارائه می دهد .
مضمون اصلی اين نوشته ها که بازتاب دهندهی هدفگيری نظری هابرماس است، فلسفهی تاريخ از نگرگاه عملی می باشد. پيش شرط چنين امری، بازسازی تاريخ فرهنگی، اقتصادی، سياسی و علمی است. چنين امری بايد نشان دهد که راه حل مسالمت آميز و عاری از خشونت در منازعات سياسی و اقتصادی، چه دستاورد معنوی عظيمی برای بشريت است. در کانون اين بازسازی، مفهوم کليدی «خردگرايی» قرار دارد. اين مفهوم نزد هابرماس، از بارمعنايی چندگانه ای برخوردار است و از بازبينی داوري انسان در مورد بوده ها، تا بررسی مشروعيت کنشها و هنجارها، و نيز امکان آزمون رعايت هنجارها تا درک تجربيات زنده را در بر می گيرد .
در يکی از فرازهای مهم کتاب «شناخت و علاقه» است که يورگن هابرماس انتقاد اساسی خود را نسبت به کارل مارکس و فلسفهی اجتماعی او فرمولبندی می کند. ايراد او به مارکس در اين است که مارکس ميان شيوه ای که انسانها مناسبات ميان خود با طبيعت را تنظيم می کنند و شيوه ای که انسانها مناسبات اجتماعی ميان خود را تنظيم می کنند، تفاوتی قائل نشده است. به عبارت ديگر، مارکس از اين اصل حرکت می کند که شناخت انسان از روندهای طبيعی با شناخت انسان از روندهای اجتماعی تفاوت چندانی ندارد و اين از نظر هابرماس خطايی سنگين است؛ چرا که به عقيدهی وی، نوع رفتار انسانها در رابطه با طبيعت، با نوع رفتار آنان نسبت به يکديگر، از اساس متفاوت است. هابرماس معتقد است که انسانها در صورت تکيه بر نيروی خرد قادرند اختلافات خود را با پرهيز از کاربرد قهر و خشونت و برپايهی استدلال و منطق حل و فصل کنند، زيرا در مناسبات ميان آنان نياز مبرمی برای توجيه اهداف مورد نظر وجود دارد و اين بطور کيفی با مناسبات ميان انسان و طبيعت فرق دارد. به عقيدهی وی، اين واقعيت که مارکس تفاوتی ميان کار (به مثابه روند چيرگی بر طبيعت) و مناسبات بين انسانی قائل نيست، باعث می شود که او (مارکس) حل و فصل معضلات مربوط به هدايت و تقسيم ثروت در جامعه را بر اساس خردگرايی امری ناممکن بداند. مارکس تضاد منافع را پيش شرط می انگارد، تا از آن هر نوع تنظيم نهادين برای حل منازعات را استتار مناسبات ناعادلانهی موجود به نفع سرمايه داران نتيجه گيری کند. وی به اين ترتيب، «هاله ای مقدس» به دور پيکار طبقاتی و نابودی قهرآميز طبقهی سرمايه دار می کشد. البته خود مارکس پيش شرط چنين امری را تکامل بی وقفهی ابزار توليد يعنی فن و فن آوری و رشد مهارت و دانش کارگران می داند. در واقع همين تکامل نيروهای مولده است که تنش ميان آن را با مناسبات توليدی تشديد می کند و به تضاد ميان آن دو می کشاند. هابرماس درستی اين تز مارکسيستی را رد می کند. او معتقد است که تکامل فرآيندهای اجتماعی ما نبايد صرفا" به مثابه پيامد تکامل تسلط تکنيکی ما بر طبيعت فهم شود. افزايش غايتمندی کنش ابزاری ما از راه علمی کردن وسايل توليد، به خودی خود نمی تواند بر ستم اجتماعی انسان بر انسان نقطهی پايان گذارد. به نظر هابرماس، مارکس حتا در انديشهی خود نيز به گونه ای ناپيگير است، چرا که روندهای آگاهی را که برای انجام پيکار طبقاتی ضروری است، از خردگرايی تسلط بر طبيعت مشتق نمی کند. هابرماس با الهام از هگل، تشکيل آگاهی اجتماعی سنجشگرانه را مسأله ای مربوط به شناخت ژرف انديشانه می داند. چنين شناختی آشکار می کند که مناسبات انسانی نمی تواند و نبايد بر پايهی اعمال قهر استوار شود. البته به نظر هابرماس قابل انکار نيست که ما همواره شاهد بروز و تجلی قهر و خشونت هستيم، اما قهر جلوه ای کاذب از مناسبات انسانی است و نه ماهيت و سرشت واقعی آن. شناخت ژرف انديشانهی بشر قادر است اين جلوهی کاذب را تميز دهد و لااقل زمينهی مساعد را برای حل و فصل مسالمت آميز اختلافات اجتماعی فراهم آورد، تا بدينسان حل قهرآميز منازعات زائد گردد. چنين امری به نظر هابرماس تنها زمانی ميسر است که نظريه پردازی اجتماعی به مثابه نظريهی شناخت صورت گيرد و نشان دهد که شناخت طبيعت و شناخت مناسبات انسانی از دو سنخ متفاوت هستند. فقط از منظر مناسبات اجتماعی است که موضوع يا برابرايستای شناخت، بطور همزمان فاعل شناسا را نيز شامل می شود و سوژهی شناخته شده از فاعل شناسنده قابل تفکيک نيست. انسان در شناخت همنوع خود، خود را می شناسد و برعکس. مادامی که اين شناخت کامل نشده است ـ و می توان انتظار داشت که چنين شناختی هرگز کامل نشود ـ نظريه يا تئوری، چيزی جز نقد و سنجش نخواهد بود .
نظريه های کنش ارتباطی و تکامل
نظريهی کنش ارتباطی هابرماس، قلب فلسفهی اجتماعی اوست. همانگونه که ذکر آن رفت، هابرماس می کوشد ثابت کند که منازعات اجتماعی بطور ايده آل می بايست بدون کاربرد قهر و خشونت حل و فصل شود. و اين به آن معناست که بايد نظامی اجتماعی متحقق گردد که در آن تصميمات و به اجرا در آوردن آنها، از طريق استدلالی صورت گيرد. چنين ايده آلی در مورد ارتباط بدون جبر، از طرف هابرماس در نوشته های مختلفی و هر بار از منظری جديد مطرح شده است .
به عقيدهی هابرماس، تکامل تاريخی ـ سياسی واقعی که شکل گيری سياسی افکار عمومی را نيز در بر می گيرد، بطور مداوم و از جهات گوناگون، ايده آل ارتباط مسالمت آميز و عاری از خشونت ميان انسانها را خدشه دار کرده و می کند. لذا بايد به دنبال يافتن پاسخی برای اين پرسش بود که چگونه ممکن بوده و هست که تحقق علايق ذهنی و جمعی هميشه دوباره باعث می شود تا انسانها فراموش کنند که درست حفظ همين علايق مشترک است که می تواند در دراز مدت به نهادی شدن اقداماتی منجر گردد که بتواند اختلافات ناشی از تقسيم نعمات مادی را بدون خشونت حل و فصل کند .
به نظر هابرماس اين تصادفی نيست که ابزاری کردن انديشهی سياسی ما، يا به عبارت ديگر، اين واقعيت که ما مناسبات انسانی را هم در چارچوب خردگرايی محصور در موضوع «وسيله و هدف» می انديشيم، بصورت الگو در نظريهی شناخت نيز متجلی می گردد. چرا که دانش نيز امروزه به ابزار قدرت تبديل شده است و می تواند از نيروی تحريف و تحميق زيادی برخوردار باشد. هابرماس به بررسی مسألهی عينيت و بيطرفی در علوم اجتماعی نيز می پردازد. به عقيدهی او دانشها را کلا" می توان از سه ديدگاه تفکيک کرد :
1 ـ دانشهای تجربی و تحليلی، که در چارچوب بازتوليد طبيعی ما تکامل يافته اند .
2 ـ دانشهای فرهنگی و هرمنوتيکی، که سنن انسانی را تضمين و شکوفا می کنند .
3 ـ دانشهای انتقادی، که سهمی در تحقق آزادی، برابری و عدالت بر عهده دارند .
به عقيدهی هابرماس، دانشهای نوع اول به موضوع کار می پردازند و دانشهای نوع دوم و سوم به موضوع ارتباط ميان انسانها. بدينسان می توان دريافت که در همين دو گروه آخر دانشهاست که نظريهی ارتباطی، نقشی مرکزی ايفا می کند. کنش انسانها فقط در رابطه با طبيعت نيست، بلکه آنان در رابطه با يکديگر و خويشتن نيز دارای کنش هستند. اما موفقيت کنش اجتماعی تحت شرايط ديگری قرار می گيرد، تا موفقيت کنش در رابطه با طبيعت و موضوعات آن. در حاليکه موفقيت کنش در رابطه با طبيعت، فقط در مؤثربودن چنين کنشی داوری می شود، در رابطه با کنش اجتماعی (به شرطی که عاری از خشونت باشد)، چهار شرط و داعيه اعتبار می يابد: قابل فهم بودن اظهار نظرها، حقيقت گفتارها، پذيرفتن راستی طرفين گفتگو و سرانجام درستی گفته های هنجاری. البته برای هابرماس روشن است که که اين شرطها هرگز بطور کامل برآورده نمی شوند، اما اگر بپذيريم که اين شرطها فاقد اعتبارند و نبايد در جريان ارتباط ميان انسانها مد نظر قرار گيرند، اساس ارتباط فرو می ريزد. از آنجا که همين نکته نيز در جريان ارتباط زبانی می تواند و بايد به آگاهی تبديل گردد، وضعيت گفتگو که در برگيرندهی شرايط امکان و عقلانی بودن آن نيز هست، از بُعدی بيشتر از کنش ابزاری برخوردار می گردد، که شرط موفقيت آن در چارچوب پراتيک خود آن قابل توضيح نيست. در واقع همين تأمل و ژرف انديشی در زبان انسانی و کنش ارتباطی اوست که هابرماس را به اين اعتقاد رهنمون می شود که کنش ارتباطی، الگويی برای همهی کنشهای ديگر است .
هابرماس در کتاب دو جلدی «نظريهی کنش ارتباطی» خود، همچنين به تحليل علل بحران های اجتماعی جوامع امروزی و برد و توان نظريه ها و فلسفهی اجتماعی می پردازد. وی با الهام از نظريهی ماکس وبر مبنی بر تکامل خردگرايی در جوامع غربی خاطر نشان می سازد که در زمينهی اجتماعی، يک تحول بنيادين در رابطه با سازوکارهای مهم هدايت و مشروعيت نظام های سياسی پديدار شده است. اين نظامها ديگر مانند گذشته از طريق تعبيرهای اسطوره ای و يا مشروعيت های فردی و خانوادگی برقرار نيستند، بلکه بر پايهی تفاهم در مورد اهداف سياسی و نظر و ارادهی آزاد شهروندان استوار می باشند. چنين تفاهمی، صرفا" مشتمل بر ميثاق های اجتماعی نيست، بلکه کنشهای اخلاقی و سنجيدارهای داوری در مورد آنها را نيز در بر می گيرد .
يکی ديگر از بخشهای ساختمان فکری هابرماس، نظريهی تکامل (Evolutionstheorie) اوست. وی در اين نظريه به دنبال يافتن پاسخی برای اين پرسش است که کدام عوامل برای پيشرفت و تکامل فنی و فرهنگی ما تعيين کننده هستند؟ پرسش از چنين امری نيز از منظر امکان بهبود مناسبات سياسی و اجتماعی صورت می گيرد. هابرماس در فلسفهی تاريخ خود از نگرگاه عملی، از اين نقطه حرکت می کند که تکامل ما بايد به مثابه بازگشايی اشکال آگاهی اخلاقی، يعنی فرمولبندی مطالبات ما برای راه حل عاری از خشونت در راستای کسب عدالت، آزادی و برابری مورد نظر قرار گيرد. البته اين مطالبات در کوتاه مدت می توانند سرکوب شوند، اما در دراز مدت نه می توان آنها را از اعتبار انداخت و نه از بين برد. تز هابرماس را در اين زمينه می توان چنين خلاصه کرد: حل مشکلات فنی ما يعنی مشکلات ناشی از کنش ما در رابطه با طبيعت و در چارچوب بازتوليد طبيعی ما، قابليت هايی می طلبد که صرفا" از طريق درگيری با مشکلات فنی، يعنی کنش ابزاری ما قابل ارتقاء نيست. چنين امری مستلزم عيار بالايی از خردگرايی است. هابرماس، سرچشمهی يک چنين خردگرايی را در تکامل و ارتقاء ارتباط متقابل هنجاری (normativ) می داند. تنها از طريق مفهوم و پيدايش ارتباط متقابل هنجاريست که می توان کارکرد و تکامل جوامع را فهميد و نه از طريق خردگرايی ابزاری کار. اما هر دو بُعد اين کنشها، در سطح تکامل واقعی اجتماعی، در ارتباط متقابل و تنگاتنگ قرار دارند. در سطح بازتوليد اجتماعی، می تواند مسائل و مشکلات سيستمی بروز کند که بايد در سطح صورتهای همپيوندی اجتماعی حل و فصل شوند. حل اينگونه مشکلات که سيستم را به مخاطره می اندازند، به تکامل روندهای آموزش اجتماعی وابسته است. به عقيدهی هابرماس، جوامع می توانند در ابعاد سه گانه ای بياموزند: 1ـ در قلمرو چيرگی بر طبيعت يا تکامل نيروهای مولدهی فن و فنآوری. 2ـ در قلمرو نظام سياسی ـ اجتماعی. 3ـ در حوزهی ارتباط گويا (expressiv) ميان انسانها. وی می کوشد نشان دهد که روندهای آموزشی در ابعاد ذکر شده، از منطق تکاملی خودويژه ای پيروی می کنند. البته بايد روی اين مسأله حساب کرد که روندهای پويای تکامل می توانند کند و يا متوقف و حتا فراتر از آن به بن بست رانده شوند. اين روندها حتا می توانند دچار سير قهقرايی گردند. اما به نظر هابرماس اين امکان وجود دارد که چيزی مانند هدف يک مجموعهی تکاملی را در نظر گرفت .
هابرماس برای تعيين چنين هدفی، ديگر بار به نظريهی کنش ارتباطی متوسل می شود. تحليل شرايطی که بايد فراهم باشد تا ارتباط انسانی موفق گردد، در وضعيت زبانی ايده آل، نه تنها معياری برای داوری در مورد ارتباطی مشخص به دست می دهد، بلکه همچنين اين ايده آل را به مثابه هدف تکامل نيز نشان می دهد. آزادی، برابری و عدالت تنها هنگامی می توانند انديشيده و متحقق شوند که هنجارها خصلتی جهانشمول داشته باشند و به عبارت ديگر برای هر کس در هر زمانی معتبر باشند. بطوريکه هر کس در هر زمان بخواهد که مطابق اين هنجارها با او رفتار شود. هابرماس در تدقيق اين نظر نشان می دهد که شرطهای موفقيت ارتباط زبانی، در تحليل نهايی شرطهای اخلاقی هستند. در ارتباط زبانی ميان انسانها، موضوع فقط بر سر تبادل اطلاعات و حل مشکلات مشخص نيست، بلکه برای دستيابی به توافقاتی بر سر اعتبار قواعد و هنجارها در زمينهی گفتار و کردار است. هابرماس از همين پايهی اعتبار هنجاری زبانی است که سنجيدارهای تکامل اجتماعی را بيرون می کشد .
يکی از عوامل نگرورزانه در نظريهی تکامل هابرماس، وجه تشابهی است که او ميان تکامل آگاهی اخلاقی فردی و تکامل اجتماعی قائل می شود. به نظر او، خصلت نمای تکامل فردی اين است که می تواند خود را از کاربرد عين به عين هنجارها رها سازد و بطور فزاينده قادر است کنشها را نه صرفا" از منظر پيامدهای آن، بلکه با در نظر گرفتن قصد و مقصود انسانهای ديگر مورد داوری قرار دهد. انسان بالغ قادر است بر پايهی اصلهای اخلاقی جهانشمول، بطور خودآيين داوری کند که کدام هنجارهای مشروع، اجازه دارند در شرايطی معين از درجهی اعتبار ساقط گردند. تکامل اجتماعی نيز نزد هابرماس به مثابه روندهای تکامل منطقی آگاهی اخلاقی فهميده می شود. وی خطی موازی ميان وابستگی تام فرد به هنجارهای تحميل شدهی بيرونی تا خودآيينی فردی و تکامل اجتماعی فرهنگهای گذشته تا عصر ما ترسيم می کند .
سخن پايانی
مسئلهی مرکزی در انديشهی فلسفی هابرماس، شيوهی عملکرد دمکراسی های مدرن و دغدغه برای تعميق آن است. در بررسی های او، توجه به عوامل بازدارنده و تهديد کنندهی دمکراسی جای ويژه ای را اشغال می کند. هابرماس هوادار پيگير شرکت فزايندهی مردم در تصميم گيريها از طريق مشارکت سياسی است و افکار عمومی آگاه را مطمئن ترين وثيقهی جلوگيری از سوء استفاده از قدرت سياسی می داند. او معتقد است که می بايد با استفاده از همهی امکانات و ابزارهای موجود، از بروز قهر و خشونت در جوامع امروزين جلوگيری کرد، چرا که قهر و خشونت، همواره به تقويت نيروهای غيردمکرات و ارتجاعی در جامعه منجر می گردد. در جهان بينی هابرماس، نظريه های فلسفی از اهميت زيادی برخوردارند، زيرا اين نظريه ها نه فقط قادرند پيامدهای تکامل جوامع انسانی را آشکارتر سازند و نيز ذهنيت اجتماعی برای دستيابی به جهانی بهتر را شاداب و زنده نگاه دارند، بلکه همچنين می توانند نقش تشويق کننده ای برای شرکت فعال تر مردم در زندگی سياسی ايفا نمايند. هابرماس بر اين نظر است که با تکامل دمکراسی های مدرن، انسانها بطور فزاينده از آموزش و تحصيلات بالاتری برخوردار می شوند و با توجه به گسترش شتابان ارتباطات و نقش فراگير وسائل ارتباط جمعی، دستيابی آنان به اخبار و اطلاعات سهل تر می گردد و اين امر به نوبهی خود در تعميق شناخت آنان نسبت به پديده های پيرامون تأثير مثبت می گذارد. وی تصريح می کند که اصولا" در عصر اطلاعات و ارتباطات ماهواره ای، نمی توان انسانها را در زمينهی اشتغال و غيره بطور فزاينده از آموزشهای عالی تر بهره مند ساخت و بطور همزمان در جهت تحميق سياسی آنان کوشيد. وی چنين امری را متناقض (پارادوکسال) می داند .