نظريه هاي ديويد رايزمن
دانشگاه علمي كاربردي فرهنگ و هنر واحد 13 تهران .
استاد: آقاي دكتر رحمتي
دانشجو: سميه فهمي
نظريههاي ديويد رايزمن
ديويد رايزمن جامعه شناس آمريکايي, جامعه شناسي انتقادگراست که مانند فرديناند تونيس به ماترياليسم تاريخي وفادار مانده و مي کوشد آن را با شرايط جديد تطبيق دهد .
همان گونه که مارکس بر عوامل اقتصادي تکيه مي کند و تونيس مي کوشد موجودات انساني را از طريق خواستها و اراده هايشان بررسي کند , رايزمن نيز سعي دارد تعادل جمعيتي را عامل زيربناي کليه تحولات اجتماعي معرفي کند . با اين تفاوت که رايزمن برخلاف آن دو , در نظريه خود تجديد نظر مي کند و در تحليل نهايي, به جاي عامل جمعيتي, وسايل ارتباطي و شيوه هاي پخش نوين اطلاعات و دانش هاي بشري را عامل تعيين کننده اعلام مي کند .
به نظر رايزمن توده تنها ويژگي بارز و برجسته انسانها در جوامع صنعتي مي باشد. رايزمن در اين زمينه بيان ميکند: ((انسان، توده تنهاي منفعل و تاثيرپذير است و وسايل ارتباطجمعي هم به طور دائم روي او اثر ميگذارد تا وادارش کند با جماعت، همرنگ شود. از سوي ديگر، آنچه جامعه مصرفي نياز دارد، توده افرادي است که از جهت ذوق و سليقه و عکسالعملها مشابه هم باشند زيرا تاثيرگذاردن بر توده راحتتر است تا افراد پراکنده و گوناگون.))
تاريخ تحول جوامع بشري از ديدگاه رايزمن :
ديويد رايزمن در کتاب انبوه تنها که در سال 1950 منتشر شد , تاريخ تحول جامعه انساني را به سه دوره تقسيم مي کند که بر اثر گذشت زمان هر يک جايگزين ديگري مي گردد .
اين سه دوره شامل :
1. جامعه باستاني يا سنتي .
2. جامعه فرد گرايي .
3. جامعه مصرف گرايي و فراواني .
ميباشد . رايزمن معتقد است که در حال حاضر , جوامع صنعتي به سوي جامعه اي از نوع سوم که بر دوره اي از رفاه اقتصادي و زمينه اي از وفور انطباق دارد , رهسپار است .
در ذيل به بررسي مختصر تحول جوامع بشري از ديدگاه رايزمن مي پردازيم :
1. جامعه باستاني يا سنتي ( انسان از سنت هدايت شده)
به عقيده رايزمن , نخستين مرحله تاريخ جوامع بشري همان است که به آن جامعه باستاني يا سنتي مي گويند . نمونه هاي بارز آن ، بسياري از جامعه هاي جهان سوم هستند که در آنها هنوز اقتصاد فقر يا اقتصاد کميابي حاکم است . اين جامعه نخستين جامعه گروه انساني است که مهمترين ويژگيهاي اين نوع جامعه را مي توان چنين شمرد: حاکم بودن اقتصاد فقر و اقتصاد کميابي ، حاکم بودن آداب و رسوم و عقايد گذشتگان در اين جوامع . در اين نوع جوامع تربيت فردي براساس حماسه ها،افسانه ها و اساطير شکل مي گيرد که به صورت شفاهي به افراد ديگر منتقل مي شود.
در اين جوامع , ميزان زاد و ولد بسيار بالاست ؛ که بالا بودن ميزان مرگ و مير تا حدي آن را جبران مي کند و تا حدودي از اين طريق , ميان جمعيت و قلت يا کميابي منابع تعادل ايجاد مي شود . در اين مرحله (( جامعه بي چون و چرا از آداب و رسوم و سنتها پيروي مي کند , گذشتگان عملاً بر جامعه حکمروايي دارند و جان کلام آنکه , سنت , عامل اصلي نظارت اجتماعي محسوب مي شود )) . دوراني که سنت ها به مثابه شيوه هايي تقدس يافته ، تسلسل ميان نسل ها را از گذشته تا بحال برقرار مي کند . ارتباط بين نسلي از طريق سنت ها صورت مي گيرد و اين امر به وحدت و هويت گروه هاي انساني منجر مي شود .
در اين دوران سنت ها به عنوان راهکارها و شيوه هايي از زندگي به ارث رسيده گذشتگان به شمار مي روند . در جامعه ، سنت راهبر همانهايي هستند که گذشتگان ترسيم کرده اند لذا سنت ها مشخص کننده نحوه عمل انسان است .
رايزمن معتقد است , اين قدرت و نيروي سنت و آداب و رسوم است که خلاقيت فردي را از ميان مي برد و يا دست کم او را پايند گذشته نگه مي دارد . از نظر تاريخي, اين دوره از جوامع انساني را عصر نفسانيات تخيلي و اسطوره اي مي نامند که در ميان افراد نوعي جمع گرايي نا آگاهانه و يا نوعي وابستگي کندويي به خانواده , طايفه و قبيله وجود دارد که مي بايد پس از هزاران سال به جمع گرايي آگاهانه اجتماعي مبدل شود . رايزمن معتقد است اين پديده از آنجا ناشي مي شود که اين جوامع , با افزايش بالقوه شديد جمعيت روبرو هستند که در نتيجه سنتها سبب از ميان رفتن بخشي از آن به انحاي گوناگون " قرباني , جنگ , زنده به گور کردن بچه ها و رها کردن پيران" مي شود .
بديهي است که چنين جامعه اي نمي تواند بدون داشتن قواعد بسيار محکم و لازم الاجرا به حيات خود ادامه دهد . به عقيده رايزمن ثبات و پايايي رسوم و ساختهاي اجتماعي در دنياي باستاني يا سنتي , لزوماً از ثبات نسبي رابطه ميان جمعيت و غذا و منابعي که در اختيار دارد , ناشي مي شود . بدين ترتيب , او معتقد است که اين جوامع , موجب پيدايش " انسان از سنت هدايت شده " است .
جامعه سنتي از تحرک چنداني برخوردار نيست و خلاقيتي وجود ندارد .آينده آن خبري است که گذشتگان گفته اند . به نظر رايزمن جوامع باستاني که از يک سو با محدوديت و کميابي موجه هستند و از سوي ديگر با افزايش شديد جمعيت , لذا سنت ها نقش تعادل بخشي براي ادامه حيات جامعه را ايفا مي کنند . در جامعه اين سنتها هستند که داعيه جنگ و قرباني کردن انسان ها براي خدايان را دارند (همچون زنده بگو کردن بچه ها) . اين امر بر اساس قوانين و قواعد سنتي لازم الاجرا بوده و حيات جامعه را تضمين مي کند .
از ويژگي هاي اين دوره مي توان به : ذهنيت تخيلي و اسطوره اي , نظام اجتماعي دودماني و قبيله اي , جمع گرايي ناآگانه و بدوي و وابستگي به طايفه و قبيله ، جنبه ي کندويي و ارتباط شفاهي نام برد . واکنش انسان از سنت هدايت شده در مقابل فشار سنتها , مکانيکي و در مجموع فاقد خلاقيت و ابتکار است .
2-جامعه فرد گرايي (جامعه از درون هدايت شده)
دومين مرحله اي که رايزمن در تحول جامعه انساني باز مي شناسد , مرحله اي است که در آن فرهنگ جامعه ، گرايش به ساختن انسانهايي دارد که از درون هدايت مي شوند .
اين دوران را بايد دوران التهاب ، هراس و سرزنشهاي بيپايان ناميد. چرا که آينده نامعلوم است و انسان به تنهايي در برابر آن قرار دارد؛ دوران تجربه و خطاست. گذار از مرحله سنتي به اين مرحله , منوط به جهش و يا انقلابي است که از نظر رايزمن اين دوران چندين قرن طول ميکشد و شامل عصر رنسانس ، عصر روشنگري ، حرکتهاي اصلاح مذهبي، انقلاب صنعتي و سياسي قرن 17 – 18 – 19 را دربر ميگيرد. در اين مرحله جامعه در هر فرد قطب نماي دروني ايجاد ميکند تا راه خود را بيابد.
اين دوره را عصر انسان خرد گرا نيز مي نامند . از ديد رايزمن اين دوران با کاهش اهميت سنت مواجه است . در اين دوران همه انسان ها از الگوهاي يکساني تبعيت نمي کنند . لذا تاريخ بشري شاهد پيدا شدن انسان هايي است که خود راهبر خويش هستند .
انسان با تکيه بر عقل و انديشه و تفکر خود راه خود را پيدا مي کند و بر اساس انديشه خود ، راه عمل و کوشش لازم را مي يابد نه بر اساس آموزه هاي گذشتگان .
از آنجا که انسان خود مسير آينده را مشخص مي کند , عواقب آن نيز متوجه اوست .
رايزمن , مرحله زندگي از درون هدايت شده را در مقايسه با مرحله پيشين , عصر فردگرايي ميشناسد و علل اين تحول را بر اثر تغييراتي مي داند که در تعادل جمعيت پديد مي آيد . در اين دوره جمعيت فزوني مي گيرد و طول عمر انسانها در پرتو پيشرفتهاي پزشکي و بهداشتي بالا مي رود . اما اين امر به کميابي مواد غذايي نمي انجامد , بلکه برعکس با پيشرفتهاي صنعتي در زمينه کشاورزي , منابع مورد نياز انسان فراوانتر مي شود . در چنين شرايطي , عدم تعادل که بر اثر بالارفتن ميزان زاد و ولد و کاهش ميزان مرگ و مير در وضع جمعيت پديد مي آيد و همچنين بهبود نسبي شرايط زندگي مردم , ايستايي اجتماعي و واکنشهاي مکانيکي مردم نسبت به فشار سنتها که از ويژگيهاي مهم جوامع پيشين بود از ميان مي رود .
در چنين دوراني , نفسانيات انفرادي واقع گرا (تجربي) پديد مي آيد که سرآغاز جدايي فرد از جمع است و ساختن گرايشهاي خودخواهانه و سود ورزانه که با آموزش افراد براي آشنايي با روشهاي جديد زندگي و منطبق ساختن آنان با شرايط محيط همراه است .
در چنين جامعه اي , افراد ضمن برخورداري از قابليت تطابق زياد با دگرگونيهاي محيط پيرامون خود , ابتکارهاي فردي آنها نيز برانگيخته و همبستگي و تعلق اجتماعي لازم با کل اجتماع نيز در آنها حفظ مي شود . اين امر با آموزشي که بزرگسالان در بطن خانواده به کوچکترها مي دهند , رشد مي کند و به سوي هدفهاي عمومي تر هدايت مي شوند . در اينجا فرامين و تعهدات و وظايف از سوي سنتهاي معتبر ديکته نميشوند, بلکه منشهاي فردي در شرايط مختلف نقش مهمي را ايفا ميکنند.
سنت در اين نوع جامعه تا حدودي اهميت خود را حفظ مي کند, اما نه به عنوان ابزاري براي جذب ابتکارهاي فردي, بلکه براي ايجاد همبستگي ميان فرد و جمع در جامعهاي که منزلتها و نقشها بر اثر تقسيم کار اجتماعي و وجود قشرها و طبقات مختلف اجتماعي, گوناگون شده است .
در اين دوره جامعه توانايي نوآوري در خود را تقويت ميکند، عصر انسان درون راهبر با تکميل و تکوين صنعت چاپ قدرت و قوت بيشتري پيدا ميکند، نظام آموزش و پرورش و آموزشهاي خانوادگي در درون خانوادهها به شکل نظاممند به پرورش انسانهاي عقل محور کمک ميکند و در پرتو اين فرآيند علوم پيشرفت ميکنند. پيشرفتهاي زيادي در زمينههاي مختلف پزشکي، کشاورزي و صنعتي صورت مي گيرد. در اين دوران کميابي وجود ندارد به اين ترتيب نوعي تعادل در زندگي پيدا ميشود و چون کميابي نيست فشار سنتها کم شده است.
ويژگي اين دوران جدايي از وابستگيهاي قومي و جمعي ، ريشه گرفتن گرايشهاي فردگرايي- عقلاني و حسابگرانه است. فرد با تکيه بر ابتکارات خود که از طريق آموزشهاي بزرگسالان که در خانواده آموخته است با جامعه ارتباط پيدا ميکند. سنتها تا حدودي خود را حفظ ميکنند. اما نقش اساسي در حيات بشري ايفا نميکنند.
از ويژگيهاي ديگر اين دوران مي توان به: ذهنيت انفرادي واقعگرا اشاره کرد که بر اثر اختراع خط و کتابت بويژه چاپ که ((باروت روح)) آدمي است پديد ميآيد. در اين دوره , فرد گرايي به سرعت بسط مي يابد و حاکميت پدر سالاري به ضعف مي گرايد . تفکر تجربي جاي احتجاجات انتزاعي منطقي را مي گيرد و علوم طبيعي به رقابت با الهيات بر مي خيزد , مصلحت فرد بر مصلحت جمع پيشي مي گيرد و روند جدايي فرد از جمع و خودخواهي او به اوج مي رسد و در نتيجه , انسان از درون هدايت شونده پا به عرصه وجود مي گذارد .
3. جامعه مصرف و فراواني (از برون هدايت شونده other directedman) :
در اين مرحله جامعه فرد گرا جاي خود را به جامعه نوين و نوع ديگري مي دهد .
به عقيده رايزمن در جامعه نوين , خصلت انسان از برون هدايت شده جانشين انسان از درون هدايت شده مي شود . اين مرحله از زندگي اجتماعي , هم اکنون در کشورهاي بسيار پيشرفته و صنعتي که بر دوره اي از رفاه اقتصادي و زمينه اي از وفور انطباق دارند ، ديده مي شود و نمودهاي آن را مي توان بويژه در ميان طبقه متوسط کارمندان و بوروکراتها بخوبي مشاهده کرد.
در چنين جوامعي اين نگرش که بايد توليد کرد و صرفه جويي نمود , اهميت چنداني ندارد . در مقابل بايد سرمايه ها را به کار انداخت , زيرا در چنين شرايطي , وجود ديگران براي فرد مسأله اصلي است و زندگي هر فرد چه در زمينه عاطفي و چه در زمينه مادي به ديگران وابسته است . بنابر اين فرد , پيوسته ناچار است خود را با ديگران انطباق دهد و از تمايلات و انتظارات آنها پيروي کند .
گذار به اين نوع جامعه با نوعي انقلاب همراه است که چارچوب آن در انتقال از حالت توليد به حالت مصرف است .
رايزمن براي توجيه اين مرحله از تحول بار ديگر از عامل جمعيت استفاده مي کند , با اين تفاوت که در اين مرحله , به علت پيشرفتهاي علم و بهداشتي , ميزان مرگ و مير در جوامع بسيار پيشرفته صنعتي پايين مي آيد , اما چون به موازات آن از شمار زاد و ولد کاسته مي شود , جمعيت افزايش نمي يايد و تعادل بوجود مي آيد . البته رايزمن ناچار مي شود در کنار عامل جمعيت از عواملي موثر تر مانند پيشرفتهاي تکنيکي و تحولات اقتصادي نيز نام ببرد .
رايزمن اين دوره را متقارن با ظهور ارتباط جمعي ميداند. به نظر او انسان دگرراهبر ديگر تحت تاثير شيوههاي آموزش و پرورش و خانوادهها نيست بلکه شخصيت فرد تحت تاثير ديگران شامل گروههاي دوستي، همکاران و همسالان، نقش ميپذيرد.
وسايل ارتباط جمعي اين نقش را تکميل و تقويت ميکند.رايزمن ميگويد: تمامي افراد در اين دوران در يک چيز اشتراک دارند و آن هم نوع و نحوه نگرش ذهنيشان در ارتباط با همنوعانشان است. انسان دگرراهبر براي يافتن هويت خود به تائيد ديگران نياز دارد ، به همين دليل خود را به دامن تودهها مياندازد و تلاش ميکند تا با ديگران همرنگ شود.
وسايل ارتباط جمعي در جهت همسان کردن رفتارها به کار ميافتد. پيشرفت در اين جامعه وابسته به نظرات ديگران است و انسان سعي ميکند تا شناخت خود را از طريق تصورات ديگران نسبت به خود به دست آورد.
در اين چنين جامعهاي خانوادهها قدرت تاثيرگذاري خود را از دست ميدهند.
خانوادهها فرزندان را ترغيب ميکنند تا در تمامي موارد بهتر عمل کنند و موفق شوند . چون خود الگويي ارائه نميدهند ، به وسايل ارتباطي جمعي رجوع ميکنند و بچهها را به اين وسايل ميسپارند.
از آنجا که ديگر هنجار و سنتي براي حصول بر موفقيت وجود ندارد ، لذا انسانها منفعل و تاثيرپذير شده ، تحت نفوذ رسانهها سعي ميکنند خود را با جامعه همرنگ کنند ؛ در نتيجه تودههاي تنها در شهرهاي بزرگ شکل ميگيرد.
در اين مرحله جوامع صنعتي حاکميت تمامعيار رسانهها را بر تمامي شئون فردي و اجتماعي خود پذيرفتند. انسانها در گذشته به دنبال اطلاعاتي بودند که روشنيبخش ساختار زندگي آنان بود. حال آنکه امروز بايد چارچوب و قالبي پيدا کنند براي اطلاعاتي که به سوي آنها سرازير شده است، تا از گذر آن معنا و مفهومي به اين اطلاعات داده و ظاهرا فايده و کاربردي براي آنها قائل شوند , غافل از اينکه يک چنين شبه ساختاري توان انجام کاري مفيد را ندارد و در عين حال آخرين راه فرار فرهنگي است که در اسارت عدم تجانس، ناهماهنگي، بياعتباري و بياهميتي به ناتواني و مدهوشي گراييده است و در چنگال پوچيها دچار دگرشيفتگي شدهاست.
بدين ترتيب وسائل ارتباط جمعي بيشترين کمال را در تصاوير و لحظهها ايجاد کرده و راه ورود به حريم خصوصي انسانها را هموار ساخته و سرود پاياني يا نغمه خداحافظي عصر مناظره و مباحثه را سر ميدهد. در اين عصر , رسانه رسالت يک افسانه را تصاحب کرده است؛ افسانهاي که انسان عصر معاصر فهم ناخودآگاه آن را طبيعي ميانگارد.
امروزه رسانه عنصري از فرهنگ و بالاخره به فرهنگ در جوامع صنعتي تبديل شده است. کار بدان جا کشيده که هر گاه نهاد، ارگان و جماعت يا فردي را ميبينيم که نميخواهند خود را در قالب شابلونهاي اين عصر جاي دهند در انظار ما عجيب و غريب، ناسالم و داراي اختلال جلوه ميکنند، نه شابلونها و الگوهاي سالم؛ و در اين جا است که ميبينيم رسانهها در جوامع صنعتي تا چه حد در عوامزدگي فرهنگي کمک ميکنند.
موافقان اين انقلاب بصري ، رسانههاي تصويري را پنجرهاي به جهان ميدانند و جاي محکمي را در مرکز گفتگوها و مراودات انساني براي اين رسانه باز نمودهاند.از رهگذر اين انقلاب بصري ارزشهاي حاکم بر فرهنگ و روابط انساني دستخوش تغيير شده و به راحتي ميتوان سطح کمي و کيفي نازل خودآگاهي اجتماعي انسانها را در اين عصر به وضوح ديد.
سقوط سطح انديشه نمودار اين واقعيت است که چگونه اقتضائات و خصلتهاي نهفته در ذات يک وسيله ارتباط جمعي با تغيير و دگرگوني در ساختارهاي ابزارهاي ديگر دستخوش تحول شده و با حاکميت ابزارهاي نوين تمام اقتضائات پيشين از ميان رفته و در ميدان رقابت با وسيله جديد اطلاعرساني قدرت و تداوم را از دست ميدهند.
از اين رو در جوامع صنعتي لحظه به لحظه افول انديشه را لمس ميکنيم. آنچه را که يک فرهنگ از انديشه درک ميکند از قدرت و کارآيي مهمترين ابزار وسائل ارتباط جمعي آن جامعه استنباط و استخراج ميکند. در رسانهها تمام اطلاعات، سنتها، عرف، ارزشها و حتي مذهب به عنوان سرگرمي عرضه ميشود.
هر مقولهاي از مسائل و اعمال عبادي و مذهبي که مستند به تاريخ يا مربوط به مسائل انساني و دنياي معنا باشند باعث ايجاد رفتار و سلوک روحاني و غيرمادي ميشوند که در رسانههاي تصويري کمرنگ يا فاقد رنگ است.
در اين حيطه هيچ سنت و سيرهاي و هيچ روش و دستورالعمل آموزشي و احساسي براي سلوک و سير در ديار معنويت وجود ندارد و فقط صحبتي است که با معدودي متن بيان ميشود.به بياني ديگر واعظي الکترونيکي است نه تاثيري بر فرديت و اين قابل تامل است.
اگر بخواهيم خوب درک کنيم که از چه راه و رسمي رسانه و ديگر اطلاعات تصويري پايههاي اصلي آزادي اطلاعات را تهديد به ويراني ميکنند بايد به نظريه "هاکسلي" متوسل شويم که دنياي شگفتانگيز نو نام دارد و بيانگر دنيايي است که در آن نشانهاي از فرهنگ و ارزشهاي انساني وجود ندارد. تاريخ و سنت بشري فراموش شده است و اصل حاکم بر اين دنيا رفاه، پيشرفت و ثبات اجتماعي است.
رفاه و پيشرفت محصول علم و صنعت است و ثبات اجتماعي معلول نفي و تفکر انديشه و اراده انسانها و ممانعت از خودآگاهي آنها است. انسانها به صورت تودههايي تربيت ميشوند که نيازهاي جامعه با ثبات را تامين ميکند. در اين دنيا تکنولوژي آسايش را هديه ميدهد و آرامش را از تکتک افراد سلب ميکند.
تکنولوژيهاي به ظاهر نجيب و آرام ميکوشند به مردم و به انبوه تودهها سياستي عرضه کنند که پايه و محتواي آن از چهره و سيما و از انديشيدن به شيوه لحظهاي و از رواندرماني نشات ميگيرد، بدون آنکه نيازمند درگيري با تناقضها باشد.با استعاره از نظريه ديويد رايزمن ميتوانيم بگوييم که در جهان کتاب و چاپ کتاب اطلاعات به منزله چاشني اسلحه روح است. از اين جهت سانسورچيان آراسته در جاده تنگنظري ظاهر ميشوند تا از وقوع انفجار جلوگيري کنند يا خطر آن را کاهش دهند.
نتيجه گيري :
رايزمن معتقد است در اين سه مرحله از زندگي اجتماعي , سه نوع انسان و متناسب با آن وسايل ارتباطي و بيان جمعي نقش بسيار مهمي ايفا کرده اند . از ديدگاه او تربيت فردي در مرحله نخست , از طريق حماسه ها و افسانه ها و اسطوره ها شکل مي گيرد که به صورت شفاهي به افراد منتقل مي شود و نقش اين نوع تربيت همزمان , هم سنتها را متذکر مي شوند و هم نشان مي دهند چطور قهرمانان بزرگ و استثنايي مي توانند جاودانه شوند .
در مرحله دوم يعني مراحل هدايت از درون , انتقال ميراث فرهنگي از طريق نوشتار بويژه چاپ که انگاره هاي فردي را رواج مي دهند , انجام مي گيرد . درحالي که اسطوره ها و حماسه ها با حلقه زدن بر گرد اجاق قبله بازگو مي شد و سينه به سينه از نسلي به نسل ديگر منتقل مي گرديد , کودکان عصر انسان از درون هدايت شونده ، کتاب خود را در انزوا و در خلوت و يا در گوشه اي از اتاق خود مي خوانند .
در مرحله سوم, يعني مرحله اي که اکنون در برابر چشمان ما آغاز شده است , اين وسايل ارتباط جمعي هستند که افراد را مي سازند , آن هم نه در ميان خانواده و يا در گوشه عزلت , بلکه در ميان گروه دوستان و همسالان . اين آموزش در تمام طول زندگي انسان تداوم مي يابد . روزنامه , راديو و تلويزيون دائماً اين افراد کليشه اي و متحد الشکل توده ي تنها را هدايت مي کنند و رفتار آنها را نظم مي بخشند .