انواع کنش:
انواع کنش:
عقلانی معطوف به هدف
عقلانی معطوف به ارزش
کنش سنتی
کنش عاطفی
انواع اقتدار:
اقتدار عقلایی – قانونی
اقتدار کاریزماتیک یا فرهمندانه
اقتدار سنتی
انواع کنش
در بحث جامعه شناسی کنش او تیپ ایده آل کنش را می سازد. او 4 تیپ کنش را متوجه می شود.
1- کنش عقلانی معطوف به هدف: عقلانی بودن کنش را بر اساس تناسب بین وسایل و هدف می سنجد. در کنش عقلانی معطوف به هدف، بین و سیله و هدف تناسب وجود دارد. هم اهداف عقلانی هستند و هم وسایل نیل به اهداف. منظور وبر از عقلانیت، عقلانیت ابزاری است. مانند مهندسی و ساخت پل
(برای کسی که کار می کند تا پول برای رسیدن به هدف به دست آورد کنش عقلانی معطوف به هدف وجود دارد. )
2- کنش عقلانی معطوف به ارزش: وسایل نیل به هدفها از نظر وبر عقلانی است اما خود هدفها ارزشی است. عینی و این دنیایی نیست. مثلاکسانی که در جنگ کشته می شوند، کنش عقلانی و ارزشی دارند. تلاش برای رسیدن به یک هدف ذاتی مثل رسیدن به رستگاری هم از این نوع است.
3- کنش سنتی: از روی عادت و تکرار انجام می شود. ما در کارها برخی چیزها را بر اساس سنت انجام می دهیم . بر اساس عادت و میراث به ارث رسیده از گذشته آنرا را پذیرفتیم. اتکا بر گذشته ازلی بین کلیمیان درست آیین
4- کنش عاطفی: کنش عاطفی بر مبنای عواطف ، ترس، خشم و ... است.
اینها نمونه آرمانی است. لذا خیلی از کنش های ما برخی و یا چند تا از این کنش ها را دارند. ما صورت ناب در عالم خارج نداریم. مثل خدمت در یک فرقه مذهبی بنیاد گرا
عقلانی بودن هدفها از دریچه انگیزه خود کنشگر مطرح می شود یعنی خود کنشگر برای چه کاری را انجام می دهد.
از نظر وبر کنش دانشمند هم عقلانی معطوف به هدف است و هم معطوف به ارزش
انواع اقتدار
وبر در جامعه شناسی سیاسی هم تیپ ایده آل دارد: معتقد است در مطالعه تاریخ سه شکل اقتدار داریم:
عقلانی کاریزماتیک سنتی
قدرتpower: فرصتی که یک انسان یا شماری از انسانها دارند تا اراده شان را حتی با وجود مقاومت دیگران، بر کنش جمعی تحمیل کنند.
اقتدار authority : قدرت مشروعیت یافته از نظر قانون یا سنت یا شخصیت می باشد. درواقع قدرتی است که مورد پذیرش واقع شده است.
وبر قدرت را تیپولوژی نکرده بلکه برای وی اقتدار مطرح است.
1- اقتدار سنتی : سنت ها و اعتقاد به انها و مقدس دانستن گذشته ازلی است که باعث اقتدار است.
2- اقتدار کاریزماتیک: تاکید بر ویژگی های خارق العاده و منحصر به فرد شخص رهبر است. یعنی مشروعیتش را از سنت ها نگرفته ، از قانون نگرفته، بلکه دارای ویژگی هایی است که جاذبه دارد و مردم آن را انتخاب نموده اند.
3- اقتدار عقلانی: بر مبنای قواعد و هنجارهایی است که مردم پذیرفته اند. مثلا کسی که از انتخابات اقتدار می گیرد. این نوع اقتدار شاخص روابط سلسله مراتبی جامعه نوین است.
از نظر وبر اقتدارکاریزماتیک موقتی است و از بین می رود. با مرگ شخصیت کاریزما این اقتدار از بین می رود. حکومت بعدی دو حالت دارد: یا مشروعیتش را از سنت ها می گیرد و یا از اقتدار عقلانی. شخصیت بعدی نمی تواند کاریزما باشد. در طول تاریخ شخصیت به نوعی خلق می شود. جامعه ای که اقتدارکاریزماتیک دارد غالب کنش هایش عاطفی است.
جامعه بااقتدار سنتی ، کنش های سنتی دارد.
جامعه با اقتدار عقلانی، کنش های عقلانی دارد.
کارکرد افکار
او سنخ شناسی صورتهای کنش اجتماعی را بیشتر برای فهم معنای دگرگونی اجتماعی به کار می برد. او گذر از کنش سنتی به کنش معقول را عاملی مهم دانسته و کنش معقول در چارچوب یک نظام اقتدار عقلانی – قانونی در کانون اقتصاد عقلایی نوین، یا همان نظام سرمایه داری جای دارد. در این شرایط افراد فعال می توانند منافع و هزینه ها را به یک شیوه معقول سبک سنگین نمایند.
بنابر اصول روش شناختی اش معتقد بود که مارکس بی جهت بر یک زنجیره علی خاص -که از زیرساختار اقتصادی راه می برد- تاکید کرده بود. وبر که مجذوب پویایی های دگرگونی اجتماعی شده بود، کوشیده بود تا یک نظام تفسیری را بیافریند، که از نظام مارکس انعطاف پذیرتر بوده باشد. او کوشید تا نشان دهد که روابط میان نظام های فکری و ساختارهای اجتماعی، صورتهای گوناگون دارند و همبستگی های علی انها می توانند هم از زیر ساختارها به روساختارها عمل کند، و هم از روساختار به زیرساختار.
طبقه ، منزلت ، قدرت
در تعریف طبقه شبیه مارکس است. یک دسته از انسانها که:
1- در ترکیب بخت های زندگی یک عنصر علی مشترک دارند.
2- با منافع اقتصادی بازنمود می شوند.
3- تحت شرایط تولید کالایی یا بازار کار، متجلی می شوند.
کنش اشتراکی طبقاتی زمانی پدیدار می شود که وابستگی های میان علت ها و پیامدهای موقعیت طبقاتی وضوح پیدا کند.
اما وبر مفهوم " گروه منزلتی " را داشت. طبقه بندی در گروه منزلتی بیشتر بر الگوی مصرف مبتنی است. در طولانی مدت منزلت با تمرکز ثروت مادی مربوط است. ولی در عین حال می خواهد تاکید کند که منزلت، کانونی مستقل برای تضاد در مقابل قدرت نیز هست.
یک گروه منزلتی تنها زمانی می تواند باشد که دیگران برای اعضای ان گروه حیثیت یا فروپایگی قایل شوند.
جامعه با معیارهای بالا به گروهها و قشرهایی تقسیم می شود. او با این قشربندی دو بعدی، مبنایی را به دست می دهد که بر پایه آن می توان صورتهای متنوع ستیز اجتماعی را در جامعه نوین دریافت.
به نظر مارکس قدرت دست کم در تحلیل نهایی، ریشه در روابط اقتصادی دارد. آنهایی که وسایل تولید را در تملک دارند به گونه ای مستقیم یا غیر مستقیم در جامعه اعمال قدرت سیاسی می کنند. اما وبر پیدایش قدرت اقتصادی را پیامد قدرت زمینه های دیگر می داند.
او بر آن بود که احزاب سیاسی بتوانند بطور چشمگیری در اصلاحات اجتماعی تاثیرگذار باشند یا برابری اقتصادی بیشتری به بار اورند. احزاب، گروه های منزلتی می شوند که منافع خود را تعقیب می کنند.
جامعه شناسی دین
از نظر وبر، تاریخ محصول کنش های فردی، نامحدود و مانند ساختارهای اجتماعی، بی ثبات بود.
وبر با عمومیت باور به امر فرا طبیعی آغاز می کند. مراحل تاریخی مهمی وجود دارد، که جامعه در ان مراحل دست به انتخاب هایی می زند و او این انتخاب ها را دوتایی می داند. انتخاب میان روندی که به پیشبرد تفکیک گستره های حیات کمک می کند و روندی که شیوه های سنتی کنش گری را تداوم می بخشد.
اولین تفکیک مهم او میان جادوگر و روحانی یا میان جادو و دین به عنوان نظام های باور است. هردو میانجی میان انسان و امر فراطبیعی است. جادو در ضروریات زندگی و به شکل طلسم و ارتجالی ، اما دین سازمان یافته است.
نوعی تحلیل طبقاتی از دین دارد. به نحوی که انواع متفاوت دین بوسیله طبقات متفاوت منتقل می شوند. (کارمندان شهری و طبقه متوسط طرفدار دین عقلانی – کارگر فقط در شرایط تهدید به دین متصل می شود – اشرافزاده معتقد به دین نیست )
از مهم ترین کتابهای وبر تحت عنوان " اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری" است. مسئله وبر خود دین نیست. مسئله این است که چگونه و چرا سرمایه داری در غرب پدید آمد. لذا دو تیپ ایده آل اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری را ساخت. تاکید می کرد که اخلاق پروتستان به پیدایش روح سرمایه داری کمک نمود.
به لحاظ دینی خیلی از جوامع را مطالعه نمود. ویژگی های اخلاق پروتستان را مشاهده کرد، و اینکه چگونه بعد از پدید آمدن، به سرمایه داری غربی کمک کرد. اما برای جوامع دیگر چنین اختلاف مذهبی پیش نیامد. وبر بین رویکرد لوتر و کالون و مذهب پروتستان فرق می گذارد. از نظر وبر، کالون صرفا دعوت به عمل عقلانی و کار می کرده است. لذا به نظر وبر کالویینیسم به پیدایی روح سرمایه داری کمک کرده است. در پروتستان بحث اصلی، بازگشت ناپذیری فیض الهی است و افراد سرنوشت مقدر دارند. لذا مردم را دعوت به امیدواری می کردند. تنها راه خشنود نمودن خدا کمک به ساختن جهان است. اما لوتر معتقد بود با دعا و گریه می توان سرنوشت را تغییر داد. که این تفاوت از نظر وبر بسیار مهم است.
مهم ترین شاخصه های این اخلاق مذهبی:
زهد این دنیایی – توجه به علم – توجه به دنیا – حرفه و کار به عنوان تکلیف الهی فرض شده است.
همین ویژگی ها در سرمایه داری هم وجود داشته است:
قناعت، صرفه جویی، مال اندوزی، اهمیت دادن به کار
انسان مذهبی مسیحی فقط در دنیا کار کرده و اندوخته هایش را دوباره در تولید به کار می برد.
در اینجا مهم این است که قبل از روح سرمایه داری، اخلاق پروتستان پدید آمده است که این نقطه تقابل با مارکس می باشد.
وبر تک عاملی نمی اندیشد. مذهب تنها عامل برایش نیست، اما مهم ترین عوامل برای او می باشد.
(چهارگونه اصلی پروتستانتیسم ریاضت کشانه (یعنی مبتنی بر انکار نفس) وجود دارد: کالویینیسم، پتیسم، متدیسم، باپتیست
عنصر اساسی عقیده کالوینیستی تقدیر ازلی بود. این ایده که ما از ابتدا برای حیات ابدی یا لعنت ابدی انتخاب شده ایم و نمی توانیم برای آن کاری کنیم. رستگاری هدیه الهی است، نه دستاورد خود مردم لذا تنهایی درونی بی نظیری در افراد وجود دارد و خوبی ها و لذایذ جهان بر من حرام می شود چون نشانی از تباهی است. اندرزی که به فرد مومن داده می شد این بود که به اطمینان روانی از برگزیده بودن خود، از رستگاری خویش، از طریق تلاش روزانه برسند.
کار سخت شیوه ای برای حصول اطمینان از رستگاری خود و زدودن شک
متدیست ها : احیای جنبش پروتستانی ، هدف از آن نظارت و سرکوب خودجوشی و لذت تفننی
پتیسم: تاکید بر تحارب عاطفی که موجب تضعیف جهت گیری عاقلانه می شد. فروتنی را تشویق و نه اتکای به نفس
باپتیست: تاکید بر عاطفی بودن)
سازمان اجتماعی – اقتصادی
ماهیت مشروعیت: کنش ممکن است در جهت باور به نظمی مشروع قرار گیرد و احتمال اینکه مردم عملا به این شیوه عمل کنند، اعتبار آن نظم نامیده می شود. مهم ترین اساس مشروعیت در جامعه مدرن قانونیت است که با توافق به آن می رسند.
تضاد: تضاد رابطه ای اجتماعی تعریف می شود، که در ان یک فرد یا گروهی از مردم بر آن می شوند که اراده خود را، بر خلاف مقاومت دیگران تحمیل کنند. گستره تضاد می تواند از جنگ تمام عیار تا رقابت کاملا سازمان یافته باشد.
روابط جمعی communal و اجتماعی associative : روابط جمعی هنگامی رخ می دهند که گروهی از کنشگران جامعه خود را متعلق به یکدیگر بدانند و بر طبق آن عمل کنند، روابط اجتماعی به سازگاری متقابل منافع ارتباط دارد، این ممکن است بر اساس بازار، یا نفع شخصی، یا به دلیل وابستگی به یک ارزش غایی باشد
گروه های مشارکتی:گروه نسبتا بسته ای که نظم آن با تعدادی از افرادی که وظیفه خود می دانند، برقرار می شود.
او میان قدرت – احتمال تحقق دستورهای یک فرد بر دیگران – و نظم آمرانه – احتمال اینکه دستور خاصی اجرا شود – فرق قائل بود. او دولت را دارای این ویژگی می داند. دارای اقتدار اجباری و حتی زور مشروع.
از نظر وبر دولت مدرن 4 ویژگی دارد:
1- دارای نظمی قانونی و اداری است که به طبق قانونی غیر قابل تغییر است، نه با میل ارباب و یا فرمان رهبر فرهمند.
2- دارای اداره ای است که مطابق با قوانین کار می کند – کارمندان و قضات احکام خود را اعمال نمی کنند، بلکه احکام قوه قانونگذاری را به اجرا در می آورند.
3- دولت اقتدار لازم بر تمامی اعضای خود و بر فعالیت هایی که در محدوده اش انجام می شود دارد.
4- دولت می تواند از زور استفاده کند. اگر از نظر قانونی مجاز به آن باشد.
دیوانسالاری
وبر را از طریق سنخ آرمانی بوروکراسی او شناخته اند. بوروکراسی نمونه ترین شکل سازمانی سلطه عقلایی – قانونی ست. ویژگی های نظام دیوانسالار:
بر مبنای روابط غیر شخصی استوار است.
اقتدار عقلانی حاکم
ارتقاء افراد بر مبنای تخصص است.در واقع ضوابط بجای روابط حاکم است.
در سازمانهای رسمی دامنه فعالیت اعضا محدود است اما در سازمان سنتی دامنه نامحدود دارد.
مقررات، مصوبات و تصمیمات اداری به صورت مکتوب تنظیم و تثبیت می شوند.
در سنخ عقلانی اینکه اعضای کادر اداری باید بطور کامل از مالکیت ابزار تولید و اداره مجزا باشد، مسئله ای اصولی است. (اداره از محل سکونی نیز جداست )
اما مشکل اصلی این است که توانایی های فردی در این سازمان نادیده گرفته می شود، انسان مانند ماشین هرگونه احساسش از بین رفته و شخصیت زدایی می شود. (مانند از خودبیگانگی مارکس). اما وبر معتقد است که نمی توان این فرآیند را تغییر داد. لذا وبر آینده بشر را بیشتر یک "قفس آهنین" می داند تا بهشت موعود. وبر این وضعیت را نه فقط ناشی از سرمایه داری که منتج از هرگونه نظام تولید عقلانی می شمرد.
شرح آرای وبر در خصوص فرد: تنها واقعیت است و تحلیل باید از کنش عقلانی فرد آغاز گردد.
شرح آرای وبر در خصوص جامعه : پیامد نسبتا بی ثبات تعامل انسانی است و بر سر قدرت میان انواع گوناگون گروه ها به چالش می پردازد.
شرح آرای وبر در خصوص کنش: گروه های منزلتی و طبقات اجتماعی که بر اساس بازار شکل گرفته اند می توانند کنشگران جمعی به صورت گروه های جمعی یا آنطور که معمول تر است گروه های اجتماعی باشند. چنین گروه هایی تنها در صورتی وجود دارند که اعضایشان هویت عام یا نفع مشترکی را تشخیص دهند. تنها کنشگر واقعی همانا فرد است.
شرح آرای وبر در خصوص ساختار: ساختار اجتماعی دستاوردی سست است، در جوامع سنتی بر اساس خویشاوندی و گروه های منزلتی بنا شده و در جوامع مدرن طبقاتی که بر اساس بازار ایجاد شده اند وارد گود می شوند. سازمان بوروکراتیک و دولت اهمیت بیشتری دارند.
پیدایش نظریه دریافت
در مطالعات ارتباطی را به مقاله رمزگذاری و رمزگشایی در گفتمان تلویزیونی اثر استوارت هال نسبت می دهند
آنچه در مطالعات رسانه ای به عنوان پژوهش دریافت شناخته شد از همان ابتدا با مطالعات فرهنگی و مطالعات مرکز بیرمنگام همراه بود
نظریه دریافت و مطالعات ارتباطی از لحاظ تاریخی از نظریه آلمانی دریافت که در اواخر دهه 1960 سبب توسعه نقد ادبی شد، تاثیر پذیرفته است.در تحلیل دریافت ، پیش فرض بنیادین این است که متون رسانه ای دارای معنایی ثابت یا ذاتی نیستند در عوض در لحظه دریافت متون از طرف مخاطب است که این متون معنا می یابند ، یعنی هنگامی که مخاطب متن را قرائت ،تماشا و استماع می کند.به بیان دیگر ،مخاطب را مولد معنا می شمرند و نه صرفا مصرف کننده محض محتویات رسانه ای .
مخاطب متون رسانه ای را به شیوه هایی که شرایط اجتماعی و فرهنگی اش و با چند و چون تجربه ذهنی او از آن شرایط مربوط است رمز گشایی یا تفسیر می کند.
پژوهشگران قایل به نظریه دریافت ،از این منظر بررسی شیوه مختلفی را آغاز کرده اند که طبق آن شیوه ها گروه های مختلف مخاطبان ،متن رسانه ای واحدی را موضوع تفسیر قرار می دهند.علاقه این پژوهشگران معطوف به شیوه هایی نیست که مردم به صورت انفرادی برای متن خلق می کنند بلکه به معناهای اجتماعی علاقمند هستند.مقصود از معنای اجتماعی ، معنایی است که به لحاظ فرهنگی بین مردم مشترک است.برخی از پژوهشگران متعلق به این سنت برای ارجاع به گروههای مختلفی که هریک از متنی واحد ،تفسیرهای مشترک خود را دارند ،از تعبیرجماعت های تفسیر گر استفاده می کنند.به طور کلی هدف پژوهشگران قائل به نظریه دریافت ، کشف این نکته است که آدمیان در موقعیت های اجتماعی و تاریخی خود به چه ترتیب انواع متون رسانه ای را درک می کنند به نحوی که برایشان معنی دار ، متناسب و سهل الوصول باشد.
پارادایم دریافت که هال آن را ایجاد کرد در بردارنده نوعی انتقال از رویکرد فنی به رویکرد نشانه شناختی نسبت به پیام ها بود.در این برداشت ،پیام دیگر به منزله بسته یا توپی که فرستنده برای دریافت کننده پرتاب می کند تلقی نمی شود.این اندیشه که پیام توسط تولید کننده برنامه رمز گذاری و سپس توسط دریافت کنندگان رمز گشایی و معنا دار می شود ، مستلزم این معناست که پیام های ارسالی و دریافتی لزوما یکسان نیستند و مخاطبان مختلف ممکن است یک برنامه را به شیوه های متفاوتی رمز گشایی کنند.
در تفاوت هرمنوتیک و نظریه دریافت باید گفت کانون تمرکز هرمنوتیک ، متن است و از این بعد با نظریه دریافت متفاوت است.کانون نظریه دریافت نقشی است که خواننده متن ایفا می کند و نه معنای منتسب به متن که فرض می شود در آن وجود دارد.
بر اساس نظریه دریافت ،نباید به متن امتیازهایی بدهیم یا اهمیتی نابجا برای آن قایل شویم و باید به نقش خواننده و این مساله که چگونه خوانندگان مختلف (یا بینندگان ) متون را تفسیر می کنند ،توجه داشته باشیم.
(زاده ۱۹۳۲ در کینگستون جامائیکا) نظریهپرداز فرهنگی انگلیسیست. هال، آثار کلیدی در فرهنگ و رسانه و سیاست دارد. در سال ۱۹۵۱، هال به بریستول جایی که پیش از تحصیل در آکسفورد زندگی میکرد، رفت. او محصّل دانشگاه آکسفورد بود و فوق لیسانسش را از کالج مرتون گرفت. هال در دانشگاه بیرمنگهام، جاییکه راهنمای مرکز مطالعات فرهنگی بیرمنگهام بود، مشغول به کار شد. بین سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۷ در دانشگاه آزاد صاحب مقام بود. در دهه ۱۹۵۰، و در احیای استیلای شوروی در سال ۱۹۵۶ بر مجارستان (جایی که هزاران عضو، حزب کمونیست را ترک کردند و جایگزینهایی برای راستکیشیهای گذشته میجستند) هال به ای. پی. تامپسون، ریموند ویلیامز و دیگران جهت آغاز کار دو نشریه سوسیالیست رادیکال ملحق شد: خردِ نو و بررسی چپ جدید.
موقعیّت شغلی او بعد از نوشتن هنرهای همهپسند در ۱۹۶۴، سرعت پیدا کرد. نتیجه مستقیم این کار، دعوت هال برای پیوستن به سیسیسیاس در بیرمنگهام، از سوی ریچارد هاگرت بود.
در ۱۹۶۸ استوات هال، مدیر بخشی در دانشگاه بیرمنگهام شد. او تعدادی کتاب تأثیرگذار در سالهای پیش رو نوشت؛ شاملِ موقعیّتیابی مارکس: ارزیابیها و انحرافات (۱۹۷۳) و رمزگذاری و رمزگشایی در گفتمان تلهویزیون (۱۹۷۳) و پلیسیکردن بحران (۱۹۷۸). پس از انتصاب به عنوان پروفسور جامعهشناسی در دانشگاه آزاد در ۱۹۷۹، هال چند کتاب تأثیرگذار دیگر نوشت. شاملِ راهِ دشوارِ تجدّد (۱۹۸۸)، مقاومت از طریق مناسک (۱۹۸۹)، شکلگیری مدرنیته (۱۹۹۲)، مسایل هویّت فرهنگی (۱۹۹۶) و بازنماییهای فرهنگی و رویّههای دلالتگر (۱۹۹۷). هال در ۱۹۹۷ از دانشگاه آزاد بازنشسته شد.
استوارت هال، یکی از چهرههای اصلی مؤثّر در پیشرفتِ مطالعات فرهنگی در انگلستان - دستِ کم از طریق ریاستش بر مرکز مطالعات فرهنگی معاصر بیرمنگهام بین سالهای ۱۹۶۸ و ۱۹۷۹ - بوده است. بین سالهای ۱۹۵۷ تا ۱۹۶۱، هال ویراستار نشریهٔ نیو لفت ریویو بود. در همین دوران و از دلِ همایش ملّی سال ۱۹۶۰ معلّمان، نخستین مطلبِ منتشرشدهاش به ویراستاری پدی وانل، دربارهٔ «فرهنگ مردمپسند و مسئولیّت شخصی» (۱۹۶۴) بیرون آمد. (هال، خودش در آنزمان معلّم مدرسه بود.) اثرِ نخستِ هال، تلاشی جدّی برای شناساندنِ آنچه در فرهنگِ مردمپسند مهم است و گریز از بیتوجّهی لیوسیستی به فرهنگِ مردمپسند بعد از جنگ - که ویژگی آثار ریچارد هوگارت هم هست - بود. پس از دههٔ ۱۹۶۰ کارهای هال به نوعی بلوغ رسیدند. این آثار، هم بر پایهٔ سنّت انسانگرایانهٔ هوگارت، ریموند ویلیامز و ای. پی. تامپسونِ مورّخ بنیاد داشت و هم از پیشرفتهای معاصر اروپایی - شامل ساختارگرایی آلتوسری و گونهای بازکشفِ مارکسیستِ ایتالیایی، آنتونیو گرامشی - استفاده میکرد. (بنابراین نظریههای ایدئولوژی و هژمونی در کارهای او مهم و مرکزیست.) (نگاه کنید به هال ۱۹۸۴) در مرکز کارِ هال، تحلیل و وارسی روشهایی قرار دارند که از طریق آنها فرهنگ، زندگی روزمره را سامان میدهد. بااینکه هال هیچ پژوهشی در حجم کتاب منتشر نکرده، شمارِ زیاد و مهمّی از مقالات و مجموعهها را نوشته و ویراستاری کرده که تکتکشان نقشی کلیدی در رشد و پیشرفت مطالعات فرهنگی داشتهاند. این مقالهها از جمله شامل تلهویزیون به مثابهٔ رسانه و نسبت آن با فرهنگ (۱۹۷۱) - که مرکزیّت تلهویزیون را در فرهنگ مردمپسند نظریّهپردازی میکند - و رمزگذاری و رمزگشایی در گفتمان تلهویزیون (۱۹۷۳) - که رویکرد نشانهشناختی را به مصرف و تولید پیامهای رسانهای از طریق تشخیص تأثیراتِ پیچیدهٔ اجتماعی بازنماییشده در فهم مخاطب از متن معرّفی کرد - میشود. آثار هال، سرسختانه فصولِ مشترک و تقاطعهای نژاد و امپریالیسم را در فرهنگ معاصر و بنابراین کموبیش صریحاً تجربیّات خودش به عنوان بریتانیایی سیاهپوست را میکاود. (هال و جفرسون ۱۹۷۶) در پایان دههٔ ۱۹۷۰ و در دههٔ ۱۹۸۰ او به دلالتهای سیاسی پیروزی دولتهای محافظهکار در بریتانیا و «پوپولیسم اقتدارگرا»ی تاچر پرداخت. (هال و دیگران ۱۹۷۸ و هال ۱۹۸۵) هال، تا زمان بازنشستگی در ۱۹۹۷، استادِ جامعه شناسی در اوپن یونیورسیتی بود.
استوارت هال، یکی از مهمترین توضیحدهندگان نظریه دریافت است. این رویکرد به متنکاوی بر نقطه توجّه مذاکره و مخالفت در سهم مخاطب متمرکز است. به این معنا که متن – چه کتاب باشد چه فیلم – منفعلانه از سوی مخاطبان پذیرفته نمیشود؛ بلکه مؤلّفههای فعّالانه را هم شامل میشود. فرد، دربارهٔ معنای متن مذاکره میکنند. معنا به پسزمینه فرهنگی فرد وابستهاست. پسزمینه، میتواند توضیح بدهد که چطور بعضی خوانندگان قرائت خاصّی از متن را میپذیرند در حالیکه دیگران ردّش میکنند.
این اندیشهها بعدتر در الگوی هال دربارهٔ رمزگذاری/رمزگشایی گفتمانهای رسانهای توسعه یافت. معنای متن، جایی بین تولیدکننده و خواننده قرار دارد. با اینکه تولیدکننده متن را به روش خاصّی رمزگذاری میکند، خواننده آنرا در مفهومی کمی متفاوت، رمزگشایی مینماید – آنچیزی که هال، حاشیه فهم میخواند. این خط فکری به ساختگرایی اجتماعی پیوند دارد.
آثار هال، به شکل گستردهای تأثیرگذار تلقّی میشوند، مثل مطالعاتی که نشاندهنده پیوند بین پیشداوریهای نژادی و رسانهاند. این آثار همچنین به عنوان آثار پایهای مطالعات فرهنگی معاصر اهمیّت دارند
۱. تئوری اقتدارگرا و خودکامه
در چنین نظامی فقدان استقلال واقعی روزنامهنگاران و اطاعت آنها از عوامل حکومت، اساس هنجارهای رسانهای را تشکیل میدهد. از آن سو حکومت برای کنترل مطبوعات از یک رویکرد تمرکزگرا با استفاده از سانسور پیش از انتشار استفاده کرده و با تدوین و نهادی کردن رویههای توبیخ در مقابل انحراف از مجموعه راهبردهای سیاسی، آنها را وادار به تمکین میکند.
در چنین نظامی، کارگزاران حکومت به کنترل کیفی تولیدات رسانه ای میپردازند و با وضع مقررات و آییننامههای خاص، جزئیات بخشی از کنترل و مداخله خود را مدون کرده و ضمن مشروع شمردن انتصاب اعضای سردبیری رسانهها، از انواع مجازات ها از جمله وضع مالیات ها و مجازاتهای اقتصادی تا تعلیق انتشار استفاده میکنند.
مککوییل توضیح میدهد که چنین نظام رسانهای را میتوان در حکومتهای ناشی از سلطه نظامیان بر کشور به وضوح دید. ضمن آنکه در کوتاه مدت ممکن است در شرایط، تهدیدات جنگی و یا شورش نیز چنین نظامی بر رسانههای یک کشور حاکم شود.
مجموعه این نظریه در تلاش است که رسانهها را تسلیم کسانی نماید که به شکلی مشروع یا نامشروع قدرت را در جامعه به دست گرفتهاند. (McQuail,1987, pp111-112)
بایدها و نبایدهای این نظریه را میتوان در 12 بند به شرح زیر خلاصه کرد:
بایدها:
1. مطیع قدرت شکل گرفته
2. وابستگی اغلب تحت فشار به قدرت حکومت
3. اعمال سانسور و تنبیه
4. قانونگذاری در راستای کنترل مستقیم حکومت بر تولید پیام
5. اعمال انواع فشارهای غیرمستقیم
6. کنترل ورود رسانهها به داخل کشور
7. دخالت و کنترل در شوراهای پیام آفرینان
8. مجاز دانستن اعمال تعلیق در انتشار از سوی دولت
نبایدها
9. ایجاد اختلال در قدرت شکل گرفته
10. استقلال در عملکرد پیام آفرینان
11. به هم زدن نظم موجود
12. حمله به ارزشهای سیاسی و اخلاقی حاکم
2. تئوری آزادی رسانهای
اساس این تئوری همان سخن دیرینه که اظهار عقیده آزاد و علنی بهترین راه رسیدن به حقیقت و کشف خطاست، بنا شده است. این نظریه معتقد است که زیان خاص سرکوب عقاید آن است که نژاد بشر و اعقاب او و نیز نسل موجود را از وجود کسانی که از نظر عقیدتی با او اختلاف دارند و حتی بیشتر از کسانی که آن را حفظ میکنند، محروم سازند. پس به این ترتیب اگر عقیدهای صحیح است، آنها از فرصت تبدیل اشتباه به حقیقت محرومند و اگر عقیدهای غلط است فرصت درک حقیقت را در برخورد با اشتباه از دست خواهند داد. ترقی جامعه بستگی به انتخاب صحیح یا غلط راهحلها دارد.
در این نظریه، مطبوعات آزاد، جزء جدایی ناپذیر و اساس جامعه آزاد و عقلانی شناخته شده است. در واقع صفت عقلانی نماینده فاصله گرفتن از افشای خصمانه دیدهگاههای جایگزین است. ضمن اینکه جامعه را از آمال و آرزوهای اعضای خود آگاه میکند و تمامی اینها در راستای ترکیب حقیقت، رفاه و آزادی به صورتی توام است. (McQuail,1987, pp112-116)
(در نظریه آزادی رسانهها، اگرچه به اعتقاد به برتری تخصص های حرفهای اشاره نشده، اما خصلت نظام سرمایه داری – لیبرال متناسب برای رشد این نظریه سبب است. بایدها و نبایدهای نظریه آزادی رسانهای را میتوان در 14 بند به شرح زیر خلاصه کرد.
بایدها
1. حمله به هر نوع حزب و دسته سیاسی یا رسمی حکومتی
2. انتشار عقاید و باورهای با برچسب درست و نادرست
3. استقلال حرفهای در سازمانهای رسانهای [با نیروهای متخصص]
4. آماده برای مواجهه با عواقب قانونی تجاوز به حقوق دیگران
5. مسئول در برابر قانون
6. حراست از اعتبار، مالکیت و حریم خصوصی افراد
7. توان خودگردانی
نبایدها
8. سانسور
9. ایجاد قید کسب امتیاز برای پیام آفرینی و انتشار
10. حمله به افراد خصوصی
11. افشای اطلاعات مربوط به امنیت ملی
12. ایجاد اجبار در انتشار
13. ایجاد محدودیت در جمعآوری اطلاعات
14. ایجاد محدودیت در واردات و صادرات پیام
البته در این نظریه تناقضاتی نیز وجود دارد که بحث در باب آن از قرن هفدهم تاکنون ادامه داشته است. این دیدگاه در شکل ابتدایی خود فقط به این نکته میپردازد که هر فرد در انتشار هر آنچه که در دست دارد باید آزاد باشد. اما نمود عملی چنین نظریهای از تصور ذهنی آن فاصله زیادی دارد. این پرسش که آیا این آزادی به خودی خود هدف است، یا وسیلهای برای رسیدم به هدف است هیچگاه پاسخ مشخصی پیدا نکرده است. از دیرباز، طرفداران این نظریه معتقد بودهاند که اگر از آزادی تا آنجا استفاده شود که اخلاق و یا قدرت حاکمیت دولت تهدید شود، باید از آن ممانعت شود. و این همان است که اتهیل دوسلاپول در کتاب «مردان مطبوعات و مردان حکومت» در سال 1973 نوشت: هیچ ملتی آزادی نامحدود مطبوعاتی را که در مسیر تجزیه کشور یا گشودن باب انتقاد از دولتی مردمی گام بردارد، تحمل نخواهد کرد . (Pool,1973) این امر را اگر با تمایلات ذاتی سلطهجویانه مطبوعات و دیگر رسانهها همراه کنیم و گسترش منافع مالی خارجی در مطبوعات را نیز در نظر بگیریم، مبهم بودن پاسخ بیشتر مشخص میشود. از آن سو، این دیدگاه نیز وجود دارد که آزادی در مفهوم کلی، یعنی آزادی از قید دولت.
3. تئوری مسئولیت اجتماعی رسانهها
چند عامل سبب شکلگیری تئوری مسئولیت اجتماعی رسانهها شد. نخست آنکه بازار آزاد در نظام سرمایه داری لیبرال، نتوانسته بود آزادی مطبوعات، امکان دسترسی افراد و گروهها به انتشار مطبوعات را با فوائدی که از آن میرفت تامین کند. دوم آنکه پیشرفت تکنولوژی مطبوعات امکان دسترسی افراد و گروهها به انتشار مطبوعات را کاهش داده و به عبارتی توسعه مطبوعات سبب افزایش قدرت یک طبقه شده نه همه طبقات. از سوی دیگر توسعه رسانههای جدید نیاز به نوعی از کنترل اجتماعی برآنها را به وجود میآورد. به این ترتیب تئوری مسئولیت اجتماعی به پیوند میان استقلال و وظایف اجتماعی رسانهها پرداخت. در این نظریه اگر چه مالکیت خصوصی رسانهها کاملا مشروع شمرده شده اما پیام آفرینان فقط در قبال خریداران پیام و همچنین سهامداران رسانهها مسئول نبوده بلکه رسانهها در سطح کلان در قبال جامعه نیز مسئولیت دارند. ضمن آنکه باید جایگاهی برای دیدگاههای مختلف باشند.
نظریه مسئولیت اجتماعی در تلاش انطباق سه اصل نسبتاً واگرا است. 1) فرد آزاد است و قدرت انتخاب دارد. 2) رسانهها نیز آزادند. 3) رسانهها در برابر جامعه مسئولند. اگر چه برای حل این تعارضات راه حل مشخصی وجود ندارد.
این تئوری به دو نوع راه حل اساسی توجه کرده است. 1) توسعه مؤسسات عمومی اما مستقل برای مدیریت رسانهها، توسعهای که به نوبه خود افق و قدرت سیاسی مفهوم مسئولیت اجتماعی را افزایش دهد. 2) رویکرد به تخصصهای حرفهای به منظور دستیابی به استانداردهای بالایی از کارایی و خودگردانی رسانهها، در واقع حرفهگرایی آنگونه که توسط تئوری مسئولیت اجتماعی تشویق میشود علاوه بر آنکه تاکیدی است بر حفظ استانداردها بالای تولید و عرضه پیام، بر نوعی توازن و بیطرفی نیز توجه دارد.
بایدها و نبایدهای نظریه مسئولیت اجتماعی را میتوان در 10 بند به شرح زیر خلاصه کرد:
بایدها:
1. پذیرش مسئولیتهای اجتماعی از سوی رسانهها
2. وابستگی به ارزشهایی چون صداقت، دقت، عینیت و بیطرفی در حد استانداردهای بالای حرفهای
3. متعهد در برابر وظایف اجتماعی، قبل از تعهد در مقابل مالکان رسانه یا خواست گیرندگان پیام
4. کثرتگرا و منعکس کننده گرایشات مختلف اجتماعی و جایگاهی برای طرح نقطه نظرات گوناگون
5. مشروع شمردن دخالت دولت برای پاسداری از اهداف عمومی
6. ایجاد سیستمهای قانونی برای فعالیتهای رسانهای و تشکیل سندیکاهای حرفهای و جلوگیری از انحصارطلبی رسانهای
7. تشکیل گروههای تحقیقاتی برای ارائه گزارشهای مستمر درباره رسانهها
8. برقراری سوبسیدهای حمایتی برای رسانهها
نبایدها:
9. حمله به اقلیتها
10. تشویق جامعه به بینظمی، خشونت و ...
4. تئوری رسانههای شوروی [مسلکی]
مهمترین مبانی این تئوری که پس از سازماندهی رسانههای شوروی در سال 1917 آغاز شد آن است که بنا به تعریف، در یک جامعه سوسیالیستی، طبقه کارگر یا پرولتاریا قدرت را در اختیار دارد و برای حفظ این قدرت لازم است ابزار «تولید فکری» را نیز کنترل کند. بنابراین تمام رسانهها باید تحت کنترل سازمانهای کارگری و در نهایت کمونیستی باشند. همچنین از آنجا که جامعه سوسیالیستی یک جامعه غیرطبقاتی است- یا مطلوب است که باشد- بنابراین مطبوعات نیز نباید در راستای تعارض سیاسی عمل کنند. علاوه بر آن از مطبوعات انتظار میرود که در شکل دادن جامعه به سوی کمونیسم نقش ایفا کرده و وظایف مشخصی همچون اجتماعی کردن، کنترل غیررسمی اجتماعی و بسیج اجتماعی را برای تحقق اهداف اجتماعی و اقتصادی مسلک کمونیستی دنبال کنند و سرانجام باید پیشفرضهای ذهنی مارکسیسم درباره تاریخ (خطوط قرمز مسلک کمونیستی) به صورت یک واقعیت عینی از سوی مطبوعات منعکس شود تا سبب کاهش افق تفاسیر شخصی در این مورد گردد. بدیهی است به تبع تمامی این مبانی ارزشهای خبری رسانههای شوروی متفاوت با ارزشهای خبری نظامهای لیبرال خواهد شد.
تمامی این مبانی بر این اصل استوار است که تسلیم بیقید و شرط رسانهها در مقابل سانسور قبل از انتشار و کنترل نهایی حکومت یک اصل قطعی است، ضمن آنکه از رسانهها انتظار میرود که علیرغم محدودیتهای فوق، خودگردان بوده و از روشهای حرفهای استفاده نمایند تا بتوانند خواسته و نیازهای مخاطبان را [که مغایر با اصول مسلکی نباشد] دنبال کنند. (McQuail,1987, pp112-116
به نظر من میتوان از تئوری شوروی، تئوری سایهای را به نام تئوری مسلکی استخراج کرده و برای این کار فقط کافی است که به جای طبقه پرولتاریا، از طبق مسلکی حاکم استفاده کنیم. در آن صورت با اقتباس از مککوئیل بایدها و نبایدهای آن مشتمل بر 7 مورد زیر خواهد بود.
بایدها:
1. در خدمت خواستهها و کنترل طبقه مسلکی حاکم
2. عهده دار وظیفه مسلکی کردن جامعه
3. موظف به هنجارسازی، آموزش و اطلاعرسانی و انگیزاندن و بسیجگری
4. برآورده کننده خواستهها و نیازهای مخاطبان ضمن وظیفهدار بودن در برابر جامعه
5. اعمال سانسور
6. مجازات پس از انتشار
نبایدها:
7. مالکیت رسانهها از سوی افراد غیرمسلکی حاکم
5. تئوری رسانههای توسعه بخش
کشورهای جهان سوم یا در حال توسعه، از دهه 1970 و در زمان دبیرکلی مختار امبو در یونسکو، این فرصت را یافتند که نگاه جدید به جایگاه خود در عرصه رسانهها در جهان بیاندازند. گزارش مکبراید و پانزده همکارش با محتوای تلاش برای دستیابی به نظم نوین ارتباطی که با عنوان یک جهان و چندین صدا (Many Voice, one world) در 1979 به کنفرانس عمومی یونسکو ارائه شد، تصویر دقیقتری را برای نگاه مذکور فراهم کرد.
در واقع اوضاع خاص کشورهای جهان سوم چه از نظر اقتصادی و چه سیاسی و عدم انطباق چهار تئوری هنجاری قبلی بر آنها، افزایش آگاهی ملتها و تمایل به مبارزه با شیوههای تازه سلطه استعماری و نیل به استقلال فرهنگی و ارتباطی، همراه با طرح موضوع نظم نوین ارتباطی در یونسکو، بستر پیدایش تئوری رسانههای توسعه بخش شد.
در این تئوری، مقابله با وابستگی، سلطه خارجی و اقتدار مستبدانه داخلی دنبال میشود و در تلاش برای استفاده مثبت از رسانهها به منظور توسعه ملی، حاکمیت ملی و هویت فرهنگی و طرفدار مشارکت دموکراتیک عمومی است.
مهمترین ویژگی تئوری رسانههای توسعه بخش، قبول این نکته است که توسعه اقتصادی و در قبال آن تغییر اجتماعی که معمولاً با سازندگی ملی (Nation-building) همراه است. این اصل را ایجاب می کند که آزادیهای رسانهها و روزنامهنگاران با میزان مسئولیتپذیری آنان در راستای کمک به اهداف توسعه بخش تعریف میشود و همزمان با این امر، اهداف جمعی به جای آزادیهای شخصی مورد تاکید قرار میگیرد.
یک عنصر نسبتاً جدید که در تئوری رسانههای توسعه بخش به چشم میخورد، تاکید بر حق برقراری ارتباط Right to communicate میباشد که از بند 9 بیانیه حقوق بشر نشأت گرفته که طی آن هر کس حق آزادی عقیده و بیان دارد. به موجب این حق، هر فردی بدون تفتیش باید بتواند به ارسال و دریافت اطلاعات و عقاید به وسیله هر نوع رسانه و بیتوجه به مرزها دست زند.
بایدها و نبایدهای تئوری رسانههای توسعه بخش را میتوان در یازده بند به شرح زیر خلاصه کرد:
بایدها:
1. کمک به اهداف توسعه
2. استفاده از رسانهها برای حفظ هویت فرهنگی
3. استفاده از مشارکت عمومی در خلق پیام (ارتباط افقی)
4. درهم آمیختن آزادی با مسئولیت از سوی پیام آفرینان
5. تاکید بر اهداف عمومی به جای اهداف فردی
6. آزادی براساس اولویتهای اقتصادی و نیازهای توسعه
7. اولویت برای زبان و فرهنگ ملی
8. اولویت برای انتشار اطلاعات کشورهای در حال توسعه دیگر
9. مداخله و یا محدود کردن رسانهها از سوی دولت به نفع اهداف توسعه از طریق سوبسید، کنترل مستقیم و یا سانسور
نبایدها:
10. پذیرش استبداد داخلی
11. پذیرش سلطه خارجی
6. تئوری مشارکت دموکراتیک رسانهها
دنیس مککوییل، تئوری مشارکت دموکراتیک رسانهها را به عنوان آخرین و جدیدترین تئوری هنجاری رسانهها اما مشکلتر از بقیه برای فرموله کردن میداند و علت آن را چنین توضیح میدهد که از یکسو این تئوری همسو با نهادهای معمولی رسانهها نیست و از سوی دیگر برخی از پایهها و انگارههای فکری آن در دیگر تئوریها نیز یافت میشود. بنابراین اگر چه استقلال کامل این تئوری زیر سئوال است، ولی استحقاق آن را دارد که به طور جداگانه مورد بحث قرار گیرد. مککوئیل در ادامه مینویسد: «این تئوری نیز به عنوان یک عکس العمل در قبال تئوریهای دیگر تجربیات دیگر در مورد رسانههاست. جایگاه آن، بیشتر در جوامع لیبرال توسعه یافته میباشد، اما در بعضی عناصر با تئوری رسانههای توسعه بخش- خصوصاً به هنگام تاکید بر ارتباطات افقی به جای عمودی- مشابهت دارد.»
این تئوری به عنوان عکسالعملی در برابر تجاری و انحصاری شدن رسانههای قدرتمند خصوصی در تئوری آزادی رسانهها و همچنین تمرکزگزایی بوروکراتیک رسانهها در تئوری مسئولیت اجتماعی است. سرخوردگی از رسانههای دولتی که میتوانست در پیشرفتهای اجتماعی مؤثر باشد از عوامل دیگر شکلگیری این تئوری است. گرایش برخی از رسانههای دولتی به شیوههای پدرسالارانه و نخبهگرایانه همراه با نزدیکی بسیار با قدرت حاکم و در ضمن تاثیر پذیر در مقابل فشارهای سیاسی و اقتصادی از عوامل سرخوردگی مذکور بود.
واژه مشارکت دموکراتیک (Democratic-Particip ant) مفهومی است به منزله رهایی از شیفتگی نسبت به احزاب سیاسی رسمی و سیستمهای دموکراسی پارلمانی که به نظر میرسد از ریشهها و بنیادهای خود جدا افتاده است. همچنین واژهای است که گریز از جامعه تودهوار (mass society) دارد. جامعهای که بیش از حد تمرکز یافته است و نمیتواند فرصتهای واقعی ابراز عقیده را برای افراد و اقلیتها فراهم کند. از سوی دیگر همانگونه که جی سی برگمن در مقاله 1987 خود با عنوان «آینده موجپراکنیهای رسانههای عمومی» نوشت: به نظر میرسد که تئوری آزادی رسانهها به خاطر انهدام درونی خود به وسیله بازار، شکست خورده است. همچنین تئوری مسئولیت رسانهها به خاطر پیچیدگی که در دولتهای بورکراتیک دارد و اینکه در خدمت سازمانهای بزرگ رسانهای و متخصصین رسانهای است کافی نیست. زیرا خودگردانی رسانهها و تکیه بر سازمانهای بزرگ رسانهای نتوانسته مانع پیشرفت رسانههایی شود که به وسیله مراکز قدرت رهبری شود. «اچ، ام، انزنس برگر» در مقاله مؤلفههای تئوریهای رسانهها درباره این تئوری مینویسد: محور تئوری مشارکت دموکراتیک رسانهها عبارت است از نیازها، منافع و آرزوهای گیرندگان فعال رسانهها در یک جامعه سیاسی. در این تئوری از حقوقی چون حق داشتن اطلاعات، حق پاسخگویی، حق بکارگیری ابزارهای ارتباطی و رسانهها برای تعامل در مقیاسهای کوچک اجتماعی و حق حفظ منافع گروههای کوچک و خرده فرهنگها پاسداری میشود. این تئوری ضرورت وحدت رسانهها، تمرکز رسانهها، تخصصگرایی شدید، بیطرفی و کنترل دولتی رسانهها را نفی میکند و از آن سو، کوچک بودن ابعاد رسانهها، محلی بودن آنها، تنوع آنها، نهادزدایی، تبادل متقابل نقشهای فرستنده، وگیرنده و پیوندهای ارتباط افقی در همه سطوح اجتماعی و تعامل و تعهد را مورد تایید قرار میدهد. (Enzensberger, 1970)
مککوئیل، تئوری مشارکت دموکراتیک رسانهها را آمیزهای از عناصر تئوریکی چون آزادیگرایی (Liberalism)، رویاگرایی (utopianism) سوسیالیسم، تساویطلبی (egalitarianism)، محیطگرایی (environmentalism) و محلیگرایی (Localism) میداند و میافزاید که مؤسسات رسانهای که بر اساس این تئوری طراحی میشوند بیش از سایر رسانهها با زندگی اجتماعی مردم سروکار دارند و بیشتر تحت کنترل مخاطبان خود هستند و فرصتهای بیشتری را برای دسترسی و مشارکت گیرندگان پیام نسبت به کنترل کنندگان پیام فراهم میکنند.
تجربه اجرای این تئوری بسیار فراوان و متنوع است. انتشار نشریات زیرزمینی، رادیوهای غیرمجاز، تلویزیونهای کابلی، نشریات مخفی (Samizdat)، ریز رسانهها (micro-media) در مناطق روستایی، اوراق چاپی خیابانی یا همسایگی (Street or neighbourhood heets) و پوسترهای سیاسی بخشی از آنهاست. ضمن آنکه تحولات تکنولوژیکی رسانهها [مانند زیراکس، نوار کاست، نوار ویدئو، اسکن کامپیوتری و از این قبیل] امکان باز تولید ارزان (Reproduction) پیام را فراهم کرده است.
بایدها و نبایدهای این تئوری را میتوان در 9 مقوله به شرح زیر خلاصه کرد.
بایدها:
1. توسعه رسانههای جماعتی و کوچک اقوام، گروهها، سازمانها و اجتماعات محلی
2. ارتباطات افقی و مشارکت کامل در تولید پیام از سوی گیرندگان
3. شکلگیری محتوا براساس خواست مخاطبان
4. بیطرفی
نبایدها:
5. وحدت پیام
6. تمرکز رسانهها
7. تمایل به تخصصگرایی در رسانهها
8. کنترل بوروکراتیک دولتی یا متمرکز سیاسی بر رسانهها
9. شکلگیری رسانههای بزرگ، یکسویه و حرفهای
نظریه آزادی مطبوعات
دانش ارتباطات - گفتوگو با دکتر علیرضا دهقان
اشاره: فریبا نباتی- سانسور ممنوع است و هر اندیشهای مجاز است که منتشر شود چرا که تشخیص درستی یا نادرستی هر تفکری با دسترسی و بررسی آن امکان پذیر میشود.
این عقیدهای است که نظریه "مطبوعات آزاد" یا " آزادی گرا" بر آن پافشاری میکند نظریهای که با تولدش درقرن هفدهم میلادی در مقابل نظریه اقتدارگرایی ایستاد.
برای دانستن بیشتر از این نظریه با دکتر علیرضا دهقان استادیار دانشگاه تهران همراه میشویم.
***
انگیزه های پیدایش نظریه
ریشههای شکل گیری نظریه آزادیگرا متعدد است به طور کلی میتوان گفت این نظریه محصول دوره روشنگری است دوره ای که درآن در حوزه های مختلف از جمله در حوزه افکار و بیان عقاید، تحول رخ داد.
در فضای روشنگری توجه به حقوق اساسی افراد از جمله حق ابراز نظر آزادانه و تضارب آراء مورد تاکید بیشتری قرار گرفت. نوشته های فلاسفه انگلستان به ویژه در این مورد قابل توجه و دارای اهمیت بوده است و بسیار به آنها استناد میشود. این نوشته ها موجب توجیه، گسترش و تحول این نظریه شده است. بنابراین، این نظریه آزادیگرا یک باره مطرح نشده بلکه قدمت زیادی دارد اما همان طور که گفتم بعضی فلاسفه در پایه گذاری و تحکیم فلسفی آن بسیار نقش داشتهاند. جان استوارت میل از جمله این افراد است که رساله ای درباره آزادی در قرن نوزدهم نوشته است و در جهت دفاع از آزادی بیان و مبنای فلسفی و استدلالی نظریه آزادیگرا به آن استناد میشود. به عقیده میل اگر رسیدن به حقیقت امکان داشته باشد تنها راه این است که فضای ابراز نظر برای همه افراد فراهم باشد و افراد نظر خود را راجع به یک موضوع آزادانه بیان کنند. به نظر میل حتی عقیده جهانی یا عقیده اکثریت صرفا و تنها به خاطر کثرت افرادی که به آن باور دارند نمی تواند درست باشد و کثرت افراد هم دلیلی برای جلوگیری اقلیت یا حتی یک شخص معین برای اظهار نظر درباره یک موضوع نمی شود. به این ترتیب علل شکل گیری این نظریه میتواند متعدد باشد ولی نکته ای که مهم است الهام گرفتن از دوره روشنگری و همچنین مقابله آزادی خواهان با حکومت ها و پادشاهان مستبد، انگیزه ای همیشگی برای طرح این نظریه بوده است.
جنگ سرد و تولد نظریه
ریشه مبانی این نظریه به مباحث فلسفی کسانی مثل جان لاک و استوارت میل برمیگردد همچنین مبارزه آزادی خواهان ، جنبش های مدنی و شخصیت های اصلاح طلب در تدوین و شکل گیری این نظریه موثر بودهاند. اما کسانی که این مباحث را جمع آوری و نظم و سامان داده اند و ضمنا اشاره وارجاعی هم به کشورهایی که به نوعی به این نظریه مطبوعاتی عمل میکنند داشته اند، مولفان کتاب "چهار نظریه در مطبوعات" یعنی سیبرت، پیترسون و شرام بوده اند که این کتاب را در دهه شصت یعنی در دوره جنگ سرد تدوین کرده اند. اگر چه آنها به تجارب تاریخی و مبانی فلسفی این نظریه استناد کرده اند ولی در عین حال تحت تاثیر دوره جنگ سرد هم بوده اند. بنابراین دنیای دوقطبی هم در تدوین این نظریه موثر بوده است چرا که نظریه آزادی خواهانه به کشورهای غربی به ویژه انگلستان و آمریکا نسبت داده شده است.
پاسخ هایی متفاوت
در این نظریه چند نکته وجود دارد که تفاوت نظریه های مربوط به مدیریت و شیوه اداره رسانه های جمعی مثل مطبوعات با توجه به آنها مشخص میشود. این نکته ها مربوط به چند پرسش و پاسخ به آنهاست.
پرسش اول اینکه هدف از راه اندازی و کار رسانه ها چیست؟
دوم، چه کسانی سزاوار این هستند که مالکیت رسانه جمعی را در اختیار داشته باشند؟
سوم، راه کنترل و نظارت بر رسانه ها چیست؟
و پرسش آخر این است که محدوده اظهار نظر و آزادی بیان کجاست؟
اگر این پرسش ها را مبنا قرار دهیم میتوانیم بگوییم نظریه آزادیگرا پاسخش به این پرسش ها متفاوت از سایر نظریه هاست به ویژه با نظریه یا سیاستی که قبل از توسعه نظریه آزادیگرا حاکم بوده و اکنون هم در بعضی کشورها حاکم است یعنی نظریه اقتدار گرایی حکومت ها و پادشاهان مستبد.
رونمایی از واقعیت
به طور خلاصه باید گفت طبق این نظریه مقصود از کار و فعالیت رسانه های مختلف از جمله مطبوعات کشف و اظهار حقیقت و واقعیت و نظارت عمومی بر دولت ها و حکومت هاست. در کنار این مقصود البته سرگرمی و فروش خدمات و کالاها هم میتواند رخ دهد. بر این اساس و با توجه به این هدف، این نظریه مخالف انحصار دولتی بر رسانه هاست و میگوید آنهایی که توانایی فنی و اقتصادی دارند میتوانند صاحب رسانه باشند و در جهت اهداف و مقاصد گفته شده آن را به کار گیرند و اگر هم خطایی در این فعالیت رخ بدهد مثلا عقاید و اخبار نادرستی ارائه و منتشر شود چون همگان حق ابراز نظر و طرح عقاید خود را دارند بنابراین نظرصحیح را ه خودش را از میان تضارب آرا و مقابله افکار و عقاید پیدا خواهد کرد. در این بین مواردی هم هست که آزادی بیان را محدود میکند افترا و تهمت به دیگران ، جاسوسی و اغتشاش به ویژه در زمان جنگ، که از طریق دادگاه ها به آن رسیدگی میشود.
گسترش نظریه
نظریه آزادی خواهانه یا آزادیگرا در طول قرن نوزدهم در بعضی کشورها از جمله انگلستان و آمریکا رواج داشته و مدت ها به آن استناد و عمل میشد، البته با شدت و ضعف و با موارد نقص. در انگلستان از قرن هفده به بعد و در آمریکا در قرن نوزده و ابتدای قرن بیستم این نظریه گسترش زیادی داشته است تا اینکه در قرن بیستم با ارزیابی ها و نقد و انتقادها مواجه شد.
نقد نظریه
دو انتقاد در مورد این نظریه مطرح شده است. یک انتقاد به مالکیت و اقتصاد و انتقاد دیگر به بی توجهی به رشد و تعالی انسان و جامعه ، سطحی نگری و ابتذال محتوا مربوط میشود. البته باید گفت این دو به هم ارتباط دارند ویکی میتواند موجب ایجاد دیگری شود.
انتقاد اول- انگیزه های اقتصادی
مورد اول این است که اگر بنگاه های بزرگ رسانه ای بنگاه های کوچک را خریداری کنند و نوعی انحصار ایجاد کنند خودشان میتوانند همان کاری را بکنند که دولت های مستبد و پادشاهان زورگو انجام میدادند یعنی از اظهار نظرهای افراد منتقد جلوگیری کنند. تقاوتی که دارد این است که پادشاهان برای این جلوگیری در وهله اول انگیزه سیاسی داشتند اما بنگاه های بزرگ امروزی که انحصار فعالیت پیدا میکنند انگیزههای اقتصادی دارند، یعنی نمی خواهند منتقدان صنایع نامرغوب یا آلوده کننده محیط زیست از آنها انتقاد وازمصرف کنندگان حمایت کنند، بنابراین جلوی اظهار نظرهای حمایت کننده ازمصرف کننده را میگیرند.
انتقاد دوم- ابتذال محتوا
انتقاد دوم به این نظریه، به سطحی نگری ، سرگرم سازی، تاکید بر تبلیغات، فروش کالاها و خدمات به جای نقد و ارزیابی دولت، تضارب افکار و عقاید، آگاه سازی و رشد فکری مربوط میشود.
همان طور که گقتم دو انتقاد صورت گرفته به این نظریه به هم مربوط هستند یعنی اگر از صفحه خبر کم شود چه چیزی جای آن را میگیرد؟ تبلیغ و سرگرمی. حتی اگر این سرگرمی ازنوع خبر باشد چون خبر هم میتواند سرگرم کننده باشد. بیشتر خبرهای مربوط به اشخاص و چهره های هنری و ورزشی همین کارکرد را دارد، یعنی به رشد خواننده کمک نمی کند وفقط او را سرگرم میکند. خبرهای نرم و افزایش آن در مقایسه با خبرهای جدی و خبرهای سخت همین کارکرد را دارد و تنها مخاطب را سرگرم میکند.
پاسخی برای گذشته
طرح نظریه آزادی مطبوعات پاسخی برای نظریه اقتدارگرا بود. اگر نظریه ها را ظرف زمانی در نظر بگیریم طبیعی است یک نظریه یا جایگزین نظریه قبلی است و یا میخواهد آن را اصلاح کند یا گسترش و توسعه دهد. طبیعی است کسانی مثل میلز رساله "درباره آزادی" را بدون زمینه فکری یا تجربی قبلی نمی نوشتند اگر میل از آزادی بیان دفاع میکند و آن را شیوه درستی برای رسیدن به حقیقت و تشخیص درست از نادرست میداند صرفا یک بحث فلسفی نمی کند. چون محدودیت بیان مشکلاتی برای جوامع داشته واین مشکلات مشاهده شده و موجب ناراحتی و گرفتاری جوامع بوده بنابراین در واکنش به آن شرایط این مباحث مطرح شده است.
آزادی مهمتر از همه چیز!
یک مسئله مهم در بحث نظریه مطبوعات آزادی خواه یا نظریه آزادی خواه اخلاق است. البته بخشی از مشکلات اخلاقی در روزنامه نگاری و رسانه به صورت کلی به تضاد ارزشها مربوط میشود. یک تضاد ارزشی به موضوع تضاد و تناسب بین هدف و وسیله برمیگردد. کشف و بیان فساد سیاستمداران برای عموم میتواند یک هدف خوب باشد که پی آمد آن میتواند در درازمدت مسوولیت پذیری سیاستمداران و دولت ها باشد. ولی پرسش این است که آیا از راه های نادرست و به صورت مخفیانه و با پرده پوشی میشود فساد را کشف کرد؟ مثلا آیا خبرنگار میتواند با عنوان و هدف دیگری خود را به سیاستمداری نزدیک کند و با جلب اعتماد وی به اطلاعات پنهانی مربوط به او دسترسی یابد و اخبار حاصله را منتشر کند؟ این وضعیت و وضعیت های مشابه که آن را تحت عنوان تضاد ارزشها میدانیم موجب ایجاد مشکلات اخلاقی در کار رسانه ای میشود.
اما بحث ارتباط اخلاق با نظریه آزادی خواه چیز دیگری است. نظریه آزادی خواه به آزادی توجه زیادی دارد و ممکن است به مسئولیت پذیری و یا نظارتی که باید به کار رسانه ها صورت گیرد به این اندازه توجه نداشته باشد. از سوی دیگر تجربه به ما میگوید هر نوع قدرتی میتواند بستر بی مسوولیتی و سوء استفاده از قدرت شود. در این صورت میتوان پرسید اگر بنگاه های خبری و روزنامه نگاران به استناد لزوم آزادی در کار خود از این آزادی سوء استفاده کنند چه خواهد شد؟
اگر در کنار آزادی بیان، آزادی مالکیت ، تعدد مالکیت و جمع کردن مالکیت های رسانه های مختلف پخش و چاپ به وجود آید که انحصار مالکیت و مدیرت را در پی داشته باشد به گونه ای که در نهایت رسانه های جدید به جای گسترش آزادی آن را به صاحبان منافع محدود کنند، نقض غرض خواهد شد، یعنی همان چیزی که در نظریه آزادی خواه مقصود اصلی بوده است از میان خواهد رفت. به عبارت دیگر هدف از آزادی بیان، رسید ن به تضارب آرا و کشف حقیقت بوده است حال اگر آزادی بیان در انحصار صاحبان منافع کلان اقتصادی قرار گیرد و گروه های اقلیت اقتصادی، گروه های منتقد، مصرف کنندگان و گروه های فاقد رسانه جمعی نتوانند صدای خود را به جایی برسانند در این صورت نظارت بر قدرت و تضارب آرا صورت نخواهد گرفت. در این وضعیت به جای کشف حقیقت، پرده پوشی و گمراه سازی مخاطبان و مصرف کنندگان را شاهد خواهیم بود. این نتیجه خلاف اخلاق و امری غیر انسانی و ضد ارزش است. بنابراین نگاه و عمل غیر انتقادی و افراطی به نظریه آزادی خواهانه ممکن است به بروز بی اخلاقی در روزنامه نگاری منجرشود.
رسانه ها در مزرعه اذهان به «کاشتن» مشغولند. این جمله نشانگر مهمترین و تاثیرگذارترین نظریه در نقش اجتماعی رسانه، «نظریه کاشت» است که نتیجه پژوهشی بوده که توسط «جرج گربنر» در دهه 70 میلادی انجام شده است. در این گزارش با گربنر و نظریه او بیشتر آشنا خواهیم شد.
گروه گزارش ویژه مشرق؛ تاثیر رسانه ها بر چگونگی شکل گیری افکار عمومی و نقش آن در جهت دهی به دیدگاه ها، خواسته ها و چالش های اجتماعی مردم یک کشور و در بازه ای وسیع تر مردم سراسر جهان از مباحث مورد توجه اندیشمندان و محققین عرصه رسانه و علوم اجتماعی و سیاسی بوده است. برای تبیین عملکرد اجتماعی رسانه ها تا کنون چندین نظریه مختلف مطرح بوده است. از مهمترین و تاثیرگذارترین نظریه های تبیین گر نقش اجتماعی رسانه، «نظریه کاشت» است که نتیجه پژوهشی بوده که توسط «جرج گربنر» در دهه 70 میلادی انجام شده است.
جرج گربنر
جرج گربنر در آگوست 1919 در بوداپست مجارستان متولد شد. در سال 1939 به آمریکا مهاجرت کرد و برای تحصیل در رشته رزونامه نگاری وارد دانشگاه برکلی شد. پس از اتمام دوره کارشناسی به استخدام ارتش آمریکا درآمد. بعد از انفصال از ارتش به عنوان یک روزنامه نگار سیاسی به لس آنجلس رفت. او در 1955 دکترای خود را در رشته ارتباطات از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی گرفت. او معتقد بود عرصه ارتباطات جایی است که تمامی فعالیت های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در آن روی می دهد.
گربنر مدتی در پژوهشگاه ارتباطات دانشگاه ایلینویز به کار پرداخت و از 1964 تا 1989 رئیس دانشکده ارتباطات دانشگاه پنسیلوانیا بود. در 1997 به دانشگاه تمپل رفت تا به مباحث ارتباطات از راه دور بپردازد. او علاوه بر این که بنیانگذار نظریه کاشت است؛ انجمن ارتباطات بین المللی را نیز تاسیس کرده است. او مدتی نیز ریاست زیرگروه ارتباطات و جامعه را در کمیسیون علوم اجتماعی انجمن های آمریکا به عهده داشت. گربنر در دسامبر 2005 بدرود حیات گفت.
تئوری کاشت جرج گربنر
تئوری کاشت جرج گربنر بیان می کند که تلوزیون در دنیای کنونی به منبع اصلی بیان وقایع و «تعریف کننده داستان ها» تبدیل شده است و دارای قدرت تاثیرگذاری و القاء واقعیت مورد نظر خود بر هستی اجتماعی و فکری مردم است. گربنر اثرگذاری تلوزیون را در دنیای کنونی شبیه و در حد سایر ساختارهای قدرتمند اجتماعی مانند مذهب می داند. به عقیده او «تلوزیون یک آیین روزانه فراهم می کند که نخبگان آن را با عموم مردم به اشتراک می گذارند. بخش اصلی شباهت تلوزیون با مذهب و کارکردهای اجتماعی آن در تکرار مداوم الگوهایی است که در تلاش برای تعریف جهان و مشروعیت بخشیدن به نظم اجتماعی است (1)». گربنر معتقد است استفاده زیاد از تلوزیون باعث ایجاد توده ای همگن و بیمناک خواهد شد.
تلویزیون، اسلحه کشتار جمعی اجتماعی
گربنر در 1977 عنوان داشت که تلوزیون مسئولیت اصلی دریافت و شکل گیری مفاهیم در مورد وقایع، اسلوب ها و استانداردهای زمان در ذهن انسان کنونی را به عهده دارد. او باور داشت که تلوزیون محور فرهنگ کنونی آمریکا است و به همین دلیل منبع اصلی اطلاعات و داده ها در جامعه آمریکا محسوب می شود. گربنر می نویسد: «دستگاه تلوزیون به یک عضو مهم و کلیدی خانواده تبدیل شده است؛ عضوی که بیشترین زمان را به خود اختصاص داده تا بیشتر داستان ها را او تعریف کند (2)».
جایگاه ویژه تلویزیون در فرهنگ آمریکا منجر به تکوین و توسعه پژوهش های مختلفی در مورد نظریه کاشت گردید. گربنر با مقایسه درک از واقعیت و مفاهیم شکل گرفته در ذهن افرادی که وقت فراوانی برای تماشای تلوزیون صرف می کردند و به نوعی «بیننده پرمصرف» تلوزیون محسوب می شدند با افرادی که وقت کم تری به تلوزیون اختصاص داده و «بیننده کم مصرف» به حساب می آمدند؛ نظریه خود را آزمود. او دریافت افرادی که زمان فراوانی صرف تلوزیون می کنند دنیا و واقعیت ها را آنچنان که تلوزیون به تصویر می کشد باور دارند؛ نه آنچنان که حقیقتا وجود دارند. گربنر به خصوص خشونت در تلوزیون و نقش آن در شکل گیری ذهنیت افراد را بررسی کرد و دریافت که در این افراد گرایشی وجود دارد که جهان را جای ترسناکی برای آنان ترسیم می کند و ایشان را دچار نوعی ترس اجتماعی می کند (3و4).
متوسط ساعات روزانه تماشای تلویزیون در کشورهای مختلف
از جمله پژوهش گرانی که به تکوین و توسعه نظریه کاشت پرداختند هاوکینز و پینگری بودند. عوامل دخیل در میزان مستعد بودن افراد برای «کاشت» یک واقعیت تلوزیونی در ذهن ایشان مورد توجه این پژوهش گران بود. آنها نظریه ی کاشت را در مورد فرایندهای یادگیری بررسی کردند و ارتباط کاشت با شرایط متفاوت اجتماعی و روانشناختی را مطالعه کرده و سعی کردند کاشت را به طور مستقیم تری به محتوای برنامه های تلوزیونی ربط دهند. سن و عادات شخصی بیننده ها و شرایط روانشناختی آنها که شامل توانایی شناختی و درک واقعیت تلوزیون می باشد مهمترین عوامل آمادگی برای پذیرش «کاشت» تشخیص داده شدند. پژوهش آنها در تایید این ادعای گربنر بود که می گفت محتوای برنامه های تلوزیونی و پیام آن به گرایش و دریافت های بیننده شکل می دهد. هاوکینز و پینگری نشان دادند که سن و توانایی شناختی میزان کاشت را تعیین می کنند (5).
مصادیقی از تبیین های انجام گرفته با استفاده از تئوری کاشت
روانشناسی اجتماعی ارتباطات انسانی به طور سنتی ارتباطات انسان را به صورت بیان، برهم کنش و تاثیر گذاری می داند و بر روی مسائلی از ارتباط تمرکز می کند که با تاثیرات یا رفتارهای ناخوشایند مرتبط است. تئوری کاشت یک نظریه ی روانشناسی اجتماعی است که برای تمامی انواع برنامه های تلوزیونی و ژانرهای مختلف آن قابل بررسی است. کسانی که روزانه 4 ساعت یا بیش از آن تلوزیون تماشا می کنند در زمره بینندگان پر مصرف تلوزیون قرار می گیرند و افرادی که کمتر از دو ساعت را با تلوزیون می گذرانند؛ در دسته بینندگان کم مصرف هستند.
در ذهن او دنیا به صورت یک محل خبیث دیده می شود که جایی برای خشونت و قتل و غارت است
1-خشونت
بینندگان پر مصرف با خشونت تلوزیونی ارتباط بیشتری داشته و بنابراین همچون یک بیمار به «سندرم دنیای پست» دچار می شوند. سندرمی که شالوده فکری آن دنیا را بسیار بدتر از آن چیزی می داند که در واقعیت وجود دارد. در پژوهشی (6) محققین این تئوری را در مطالعه تاثیر تماشای بیش از حد برنامه های مربوط به جلسات دادگاه ها و محاکمات واقعی و مباحث مربوط به جرم و جنایت بر ذهن افراد، آزمودند. مشخص شد که این نوع برنامه های تلوزیونی منجر به شکل گیری باوری در ذهن بینندگان می شود که طبق آن وقوع جرم را از آنچه که در واقعیت جامعه وجود دارد بسیار بدتر و وحشتناک تر تصور می کنند. گربنر این پدیده را سندرم دنیای پست می نامد. سندرم دنیای پست هنگامی روی می دهد که فرد به تماشای بیش از حد برنامه های خشونت آمیز تلوزیونی می پردازد. در نتیجه در ذهن او دنیا به صورت یک محل خبیث دیده می شود که جایی برای خشونت و قتل و غارت است (6). گربنر و تیم پژوهشی او سه باور ذهنی تشکیل دهنده این سندرم در ذهن تحت تاثیر «کاشت» را نیز مشخص کردند:
1- مردم عموما فقط به خود اهمیت می دهند.
2- شما نمی توانید در برهمکنش هایتان با دیگران خیلی هم با احتیاط عمل کنید.
3- اگر به افراد شانسی داده شود مزیت های خود را نسبت به دیگران نشان خواهند داد.
تلویزیون، عامل اشاعه سندرم دنیای پست
از دهه های اخیر، جرم موضوع غالب برنامه های تفریحی و اخبار آمریکا بوده است. این در حالی است که جرایم خشونت آمیز در دنیای واقعی بسیار کم تر از آنچه که تلوزیون نشان می دهد؛ وقوع می یابند. قتل بیشترین جرمی است که در تلوزیون به آن پرداخته می شود. جرایم علیه مردم از جمله اهانت، تجاوز جنسی و قتل بیشترین توجه را از سوی رسانه ها دریافت می دارند. تماشای حجم فروانی از خشونت که از تلوزیون و دیگر رسانه ها به آن پرداخته می شود؛ می تواند در ذهن مردم یک پارانویای اجتماعی «بکارد» که افکار آنها را نسبت به افراد قابل اعتماد و محیط پیرامون خود دگرگون کند. بنا به نتایج برخی پژوهش ها افزونی بیش از حد توجه به جرم در رسانه ها و تلوزیون می تواند به طور غیر عادی ترس عمومی از وقوع جرم و جنایت را شدت بخشیده و نتایج ناگوار اجتماعی را موجب شود (7).
تماشای حجم فروانی از خشونت می تواند در ذهن مردم یک پارانویای اجتماعی «بکارد»
2- سکس
جاکلین مک دونل، تئوری کاشت را در مورد تاثیر برنامه های تلوزیونی بر رفتار و عقاید جنسی افراد بررسی کرده است (8). او برنامه های پربیننده مخصوص بزرگسالان که از تلوزیون آمریکا پخش می شود را رصد کرده و شدت به کارگیری ارجاعات جنسی این برنامه ها را در گفتار، پوشش، رفتار و نمایش صحنه های مستهجن دسته بندی نموده است. او می گوید جدای از نوع و محتوای برنامه ها، این برنامه ها نوعی "واقعیت تلوزیونی" را برای بیننده می سازند که در آن عموما بر نقش بسیار بسیار مهم سکس در اجتماع تاکید شده و بی بند و باری و انجام عمل جنسی به صورت اتفاقی با هر کسی و در هر جایی موضوعی عادی نشان داده می شود. مردم در طول زندگی خود دارای ده ها شریک جنسی متعدد بوده و بکارت زنان در سنین بسیار پایین از بین رفته است.
مک دونل اذعان می کند که این "واقعیت تلوزیونی" با آنچه که در حقیقت جامعه وجود دارد بسیار بسیار متفاوت است. او معتقد است که در جامعه ی غیر تلوزیونی و حقیقی، سکس تا حد مشخصی نقش مهمی در اجتماع دارد و بی بندوباری جنسی امری عادی نیست. مردم در طول زندگی خود به طور میانگین شرکای جنسی بسیار کم تری از آنچه که دنیای تلوزیون نشان می دهند؛ دارند و بکارت در سنین بالاتری زایل می شود. مک دونل این موضوع را در سه گروهی که بیننده پرمصرف، متعادل و کم مصرف تلوزیون محسوب می شدند مطالعه کرده است. بخشی از نتایج در دو نمودار زیر دیده می شود که بسیار قابل توجه است.
نمودار 1: ستون آبی مربوط به بیننده های کم مصرف و ستون قرمز نشان دهنده بیننده های پر مصرف است. بخش سمت چپ نمودار زنان و بخش سمت راست مردان را نشان می دهد. افراد در پاسخ به این سوال که «به نظر شما در جامعه بی بندوباری جنسی تا چه حدی عادی است؟» درجه ای را اعلام کرده اند.
زنانی که در زمره بینندگان کم مصرف برنامه های تلوزیونی هستند و روزی کم تر از دو ساعت پای تلوزیون می نشینند؛ درجه عادی بودن بی بندوباری جنسی را 5/1 اعلام کرده اند. از نظر زنانی که بیننده پرمصرف تلوزیون بوده و روزی بیش از چهار ساعت را با تلوزیون می گذرانند درجه عادی بودن بی بندوباری جنسی دو برابر بوده و 3 اعلام شده است.
مردان کم مصرف تلوزیون نسبت به بینندگان پرمصرف درجه بیشتری را به عادی بودن بی بندوباری جنسی (4 در مقابل 3/3) اعلام کرده اند اما نکته مهم نزدیک بودن و شباهت درجه اعلام شده از سوی مردان و زنان پر مصرف است که به اعتقاد هر دو گروه آنها عادی بودن بی بندوباری جنسی در جامعه درجه ای نزدیک به 3 دریافت می کند. تئوری کاشت می گوید تلوزیون افکار و اذهان را همگن می کند و همه را شبیه به هم بار می آورد. در این تحقیق می بینیم که تلوزیون بدون توجه به جنسیت افراد دنیای غیر واقعی را به یک میزان در ذهن افراد ترسیم کرده و کاشته است. چنانکه می بینید بینندگان کم مصرف نظرات متفاوتی دارند و تلوزیون فرصت «کاشتن» تصویر دنیای غیر واقعی خود را در ذهن آنان هنوز به دست نیاورده است.
نمودار 2: مورد سوال سن از دست دادن بکارت در زنان بوده است. مردان کم مصرف این سن را به طور میانگین 17 و مردان پر مصرف تلوزیون آن را 14 اعلام کرده اند. در گروه زنان، افراد کم مصرف سن از دست دادن بکارت را 18 و زنانی که پر مصرف هستند آن را 17 دانسته اند. در هر دو گروه زنان و مردان می بینیم که تلوزیون توانسته است طبق دنیای خود در ذهن افراد پرمصرف سن ازاله بکارت را پایین بیاورد. واضح است که ذهنیت مردان در این مورد بیشتر از زنان تحت تاثیر بوده است.
با توجه به این که هم اکنون انحصار «کاشت» از دست دستگاه تلوزیون خارج شده و فرهنگ سازان جهانی ابزارهای بسیار متنوع تری همچون اینترنت، بازی های رایانه ای و شبکه های ماهواره ای دیجیتال را نیز در اختیار دارند؛ بدیهیست ارتباط تاثیر و تلقی ذهنی القا شده از سوی این رسانه ها با حرکت جامعه از واقعیت دنیای خود به سوی واقعیتی که تلوزیون ها، رسانه ها، سایت ها و بازی های رایانه ای طبق امیال برنامه ریزان پشت پرده آنها نشان می دهند؛ باید مورد توجه برنامه ریزان اجتماعی کشور قرار گیرد.
با توجه به این که هم اکنون انحصار «کاشت» از دست دستگاه تلوزیون خارج شده و فرهنگ سازان جهانی ابزارهای بسیار متنوع تری همچون اینترنت، بازی های رایانه ای و شبکه های ماهواره ای دیجیتال را نیز در اختیار دارند؛ بدیهیست ارتباط تاثیر و تلقی ذهنی القا شده از سوی این رسانه ها با حرکت جامعه از واقعیت دنیای خود به سوی واقعیتی که تلوزیون ها، رسانه ها، سایت ها و بازی های رایانه ای طبق امیال برنامه ریزان پشت پرده آنها نشان می دهند؛ باید مورد توجه برنامه ریزان اجتماعی کشور قرار گیرد.
استفاده از بازی های یارانه ای (یکی از ابزارهای نوین کاشت) در آمریکا به شدت در حال افزایش است.